شب قدر

 

 دل را ز شرار عشق سوزاند علی(ع)

یک عمر غریب شهر خود ماند علی(ع)

وقتی که شکافت فرق او در محراب

گفتند مگر نماز می خواند علی(ع)

شهادت حضرت علی (ع)، مولای متقیان، پدر یتیمان رو به همه دوستای عزیزم تسلیت میگم و از همه در این شبهای عزیز و پرفیض قدر التماس دعا دارم و انشالله همگی این شبهای قدر رو قدر بدونیم و برای همه دوستان دعا کنیم که:

خدایا در این شبهای قدر قدم هایی را که برایمان بر می داری بر ما آشکار کن

تا درهایی را که به سویمان میگشایی ندانسته نبندیم

و درهایی را که به رویمان میبندی به اصرار نگشاییم

الهی این شبها که همه قرآن به سر می گذارند

ما را توفیق بده قرآن را به دل کنیم .

  

بعد از 2ماه و 8 روز

سلام

امروز دقیقا ۲ماه و ۸روزه که مطلبی ننوشتم

سرم شلوغ بود و دلم گرفته و اصلا حال و حوصله هیچی (حتی وبلاگ) رو نداشتم

اتفاقای زیادی برام افتاد

از همه غم انگیزتر فوت ناگهانی داییم بود و از همه بهتر قبولی احسان و دفاع از پایان نامه ام بود

معذرت میخوام از دوستایی که منتظر بودن تاریخ دفاعم رو بهشون بگم ... اصلا شرایط خوبی نداشتم و به هیچکس نگفتم ولی خداروشکر خوب بود

ایشالا دفاع دکتریم بهشون میگم

چند وقت پیش از شبکه چهار شعری پخش شد که به نظرم زیبا بود و من تقدیمش میکنم به دوستان....

خیال خـام پلنگ من ، به سوی مــاه جهیدن بود
و مـاه را زِ بلندایش ، به روی خاك كشیـــدن بود

پلنگ من ـ دل مغرورم ـ پرید و پنجه به خالی زد
كه عشق ـ ماه بلند من ـ ورای دسـت رسیدن بود

گل شكفته ! خداحافظ ، اگرچه لحظــه دیـــدارت
شروع وسوسه‌ای در من ، به نام دیدن و چیدن بود

من و تو آن دو خطیـم آری ، موازیــان به ناچاری
كه هردو باورمان ز آغـاز ، به یكدگــر نرسیدن بود

اگــرچـــه هیچ گل مرده ، دوبــاره زنده نشد امّا
بهـــار در گــل شیپـوری ، مدام گرم دمیدن بود

شراب خواستم و عمرم ، شرنگ ریخت به كام من
فریبكــار دغل‌پیشه ، بهانــه ‌اش نشنیـــدن بود

چه سرنوشـت غم‌انگیزی ، كه كرم كوچك ابریشم
تمام عمر قفــس می‌بافـت ولی به فكر پریدن بود

توی این شب و روزای عزیز دوستان رو از دعای خیرتون فراشون نکنید

 

عشق و محبت

نمیدونم تا حالا سری به آسایشگاه سالمندان و معلولین زدید یا نه،"آسایشگاه سالمندان و معلولین"وقتی آدم این واژه رو میخونه با خودش میگه: واقعا جایی که آسایش هست آرامش هم وجود داره؟؟

وقتی وارد محیطش میشی آنقدر قشنگه که برات تداعی رویاها رو میکنه،ولی چه رویاهایی؟رویاهایی بس دردناک و دل آزار.

وقتی به صورتای زیبای پیرمردها و پیرزن ها نگاه میکنی تجربه رو فریاد میزنن.

از پدری پرسیدم: پدرجان چرا اینجایی؟ گفت پسرم

از مادری پرسیدم: تو چرا مادر؟ گفت: دخترم.گفتم: مگه چکار کردید؟ گفتند: عمر.

گفتم:مگه بده؟گفتند: اگه اضافه باشی،بده.

گفتم:عمر دست خداست،گفتند: عشق و محبت دست خود ماست.

گفتم: مگه نکردید؟ گفتند: زیاد.

گفتم: پس چرا ندیدید؟گفتند:امان از این روزگار.

گفتم: که نخواهند دید،گفتند: استغفرالله.

گفتم: باز محبت باز عشق؟ گفتند: از زمانی که او سرشت.

هیچ وقت این جمله قشنگ که به شدت آدمو تحت تأثیر قرار میده یادم نمیره"عمر دست خودمون نیست اما عشق و محبت که دست خودمونه"

انشالله خدا همه پدرها و مادرهامونو حفظ کنه و محبتامونو بیشتر تا همیشه قدر دان زحمتاشون باشیم.

آمین 

 

عکس های تولد داماد گلم

سلام داماد عزیزم ببخشید که دیر شد... فدات شم که یک سالگی رو گذروندی. الهی که 1000 ساله شی در کنار دختر آینده من

هزینه عشق واقعی

شبی پسری کوچک یک برگ کاغذ به مادرش داد. مادرش که در حال آشپزی بود دست هایش را با حوله ای تمییز کرد و نوشته ها را با صدای بلند خواند. او با خط بچه گانه نوشته بود:

صورت حساب:

کوتاه کردن چمن باغچه: 5 دلار

مرتب کردن اتاق خوابم:1 دلار

مراقبت از برادر کوچکم: 3 دلار

بیرون بردن سطل زباله: 2 دلار

نمره ریاضی خوبی که امروز گرفتم: 6 دلار

جمع بدهی شما به من:17 دلار

مادربه چشمان منتظر پسرش نگاهی کرد و چند لحظه خاطراتش را مرور کرد، سپس قلم را برداشت و پشت برگه صورت حساب پسرش نوشت:

بابت سختی 9 ماه بارداری که در وجودم رشد کردی: هیچ

بابت تمام شبهایی که بر بالینت نشستم و برایت دعا کردم: هیچ

بابت تمام زحمتهایی که در این چند سال کشیدم تا تو بزرگ شوی: هیچ

بابت غذا،نظافت تو و اسباب بازیهایت: هیچ

و اگر تمام اینها را جمع بزنی خواهی دید که هزینه عشق واقعی من به تو هیچ است.

وقتی پسر آنچه را که مادرش نوشته شده بود را خواند،چشمانش پر از اشک شد و در حالی که به چشمان مادرش نگاه می کرد، گفت:مامان ...دوست دارم.

آنگاه قلم را برداشت و زیر صورت حساب نوشت: قبلا به طور کامل پرداخت شده.

 

...دقت کردین!!!

دقت کردین ما ایرانیا ...

وقتی بچه هستیم، می گن بچه است، نمی فهمه!
وقتی نوجوان هستیم، می گن نوجوونه، نمی فهمه!
وقتی جوان هستیم می گن جوون و خامه، نمی فهمه!
وقتی بزرگ می شیم، می گن داره پیر می شه، نمی فهمه!
وقتی هم پیر هستیم می گن پیره، حالیش نیست! نمی فهمه!
فقط موقعی که می میریم میان سر قبرمون و می گن عجب انسان فهمیده ای بود!

فراخوان پنجمین همایش سراسری ادکا

قابل توجه کتابداران، دانشجویان و اساتید کتابداری

اتحادیه انجمن های علمی دانشجویی کتابداری و اطلاع رسانی ایران (ادکا) برگزار می کند


کارآفرینی و بازار کار


درکتابداری و اطلاع‌رسانی



زمان برگزاری آبان ماه ۱۳۹1

مهلت ارسال چكيده مقاله: 10 تیرماه  ۱۳91


برای اطلاعات بیشتر به سایت ادکا مراجعه فرمایید

کارگاه (برا اونایی که تهرانن)

http://s3.picofile.com/file/7398044836/access.gif

ما ایرانیان اینچنینیم ... 3

۳۱-برای رسوا نشدن همرنگ جماعت میشویم هر چند آن جماعت را قبول نداشته باشیم

۳۲- همیشه به دنبال کسی میگردیم که اعتراضش راشروع کند تا دنبال او راه بیفتیم. جرات پیشقدم شدن نداریم

۳۳- ضایع کردن و رسوا نمودن مدیران و رهبرانمان بیشترین لذت اجتماعی را برایمان دارد.

۳۴-در حمایت و مخالفت با رهبران و مدیران جامعه بسیار افراط و تفریط داریم.

۳۵-بدون آگاهی و علم کفی در مورد دیگران به قضاوت مینشینیم و جالب آنکه با همان قضاوت ناقص محکوم نیز میکنیم

۳۶-قبل از قضاوت کردن نمی اندیشیم و بعد ازآن حتی خود را سرزنش هم نمی کنیم.

۳۷- در حالی که حاضریم چندین ساعت دور هم بنشینیم و چرت و پرت بگوییم حاضر به خواندن یک صفحه کتاب نیستیم. در عین حال مدعی هستیم باسواد ترین کشور های دنیا هستیم.

۳۸- وقتی صحبت از ادعا هست اولین هستیم و وقتی صحبت از عمل به دنبال دیگری هستیم ک ادعای ما را عمل کند

۳۹- در حالیکه خود را مذهبی ترین مردم دنیا میدانیم و خود را اهل بهشت, احترام و رعایت حقوق یکدیگر بی ارزش ترین چیز نزد ما است

۴۰- این یکی را هر کدام از ما ایرانیان خودمان به خود بگوییم و بکوشیم حداقل این یک عیبی را که خودمان در مورد خودمان میگوییم در پی اصلاح آن بکوشیم نه اینکه بگوییم ما بهترینیم و هیچ عیبی نداریم.

ما ایرانیان اینچنینیم.... 2

۱۱-عقب افتادگی مان را به گردن دیگران و توطئه آنها می اندازیم،ولی برای جبرانش قدمی بر نمیداریم.

۱۲-دائما دیگران را نصیحت می کنیم،ولی خودمان هرگز به آنها عمل نمی کنیم.

۱۳-همیشه آخرین تصمیم را در دقیقه ۹۰ می گیریم.

۱۴-شانس و سرنوشت را برتر از اراده و خواست خود می دانیم.

۱۵- اعتقاد داریم که گربه را باید در حجله کشت.

۱۶-تنبیه برایمان راحت تر از تشویق است.

۱۷-هنگامی که به هدف مان نمی رسیم،آن را به حساب سرنوشت و قسمت و بد بیاری می گذاریم،ولی هرگز به تجزیه تحلیل علل آن نمی پردازیم

۱۸- غالبا افراد چاپلوس بین ما ایرانیان موقعیت بهتری دارند.

۱۹- اکثرا رابطه را به ضابطه ترجیح می دهیم.

۲۰- دشمنان ما،ما را بهتر از خودمان می شناسند.

۲۱-در ایران کوزه گر از کوزه شکسته آب می خورد.

۲۲-فکر می کنیم با صدقه دادن خود را در مقابل اقدامات نابخردانه خود بیمه می کنیم.

۲۳- اول ساختمان را می سازیم بعد برای لوله کشی،کابل کشی و غیره صد ها جای آن را خراب می کنیم.

۲۴-همیشه برای ما مرغ همسایه غاز است.

۲۵-به هیچ وجه انتقاد پذیر نیستیم و فکر می کنیم که کسی که عیب ما را می گوید بدخواه ماست.

۲۶-چشم دیدن افراد برتر از خودمان را نداریم.

۲۷-به هنگام مدیریت در یک سازمان زور را به درایت ترجیح می دهیم.

۲۸-وقتی پای استدلالمان می لنگد با فریاد می خواهیم طرف مقابل را قانع کنیم.

۲۹- وعده دادن و عمل نکردن به آن یک عادت عمومی برای همه ما شده است.

۳۰-به سادگی به یکدیگر دروغ میگوییم و برای اثبات آن به دروغ های بزرگتری میپردازیم

ما ایرانیان اینچنینیم....1.

به قسمتی از درد های اجتماعی ما ایرانیان توجه کنید:

۱-اکثر ما ایرانی ها تخیل را به تفکر ترجیح می دهیم.

۲-اکثر مردم ما در هر شرایطی منافع شخصی خود را به منافع ملی ترجیح می دهیم.

۳-با طناب مفت حاضریم خود را دار بزنیم.

۴-به بدبینی بیش از خوش بینی تمایل داریم.

۵-بیشتر نواقص را می بینیم اما در رفع آنها هیچ اقدامی نمی کنیم.

۶-در هر کاری اظهار فضل می کنیم ولی از گفتن نمی دانم شرم داریم.

۷-کلمه من را بیش از ما به کار می بریم.

۸-غالبا مهارت را به دانش ترجیح می دهیم.

۹-بیشتر در گذشته به سر می بریم تا جایی که آینده را فراموش می کنیم.

۱۰-از دوراندیشی و برنامه ریزی عاجزیم و غالبا دچار روزمرگی و حل بحران هستیم.


گوگل درب و داغون

http://mrdoob.com/projects/chromeexperiments/google_gravity


انا لله و انا الیه راجعون...

آقا احسان و صبای عزیزم

از طرف خودم و باقی دوستان درگذشت ناگهانی و تاثر برانگیز دایی عزیزتان را به شما و خانواده محترم تسلیت می گوییم و شادی روح آن عزیز را از خداوند منان خواستاریم...

امید است بقای عمر بازماندگان باشد...

 

دوستان برای شادی روح دایی عزیزمان فاتحه مع الصلوات...

 

جهت تلطیف روحیه(به پیشنهاد بنده و تشویق یکی از دوستان)

یه توپ دارم قلقلیه

سرخ و سفید و آبیه

میزنم زمین هوا میره

نمی دونی تا کجا می ره

من این توپو نداشتم

مشقامو خوب نوشتم

بابام بهم عیدی داد

یه توپ قلقلی داد

یادت باشد2...

یادت باشد...

خاطره شماره (4): اولین و آخرین گوش وایستادن من!


دکتر فرج پهلو؛  لطفا حلال کنید...

یادش بخیر... از ترم اول که رفتیم دانشگاه تا خود ترم پنجم من همش ترم شماری می کردم که یک کلاس با دکتر فرج پهلو بگذرونم. آخه اگه یادتون باشه تا ترم پنجم با ایشون درس نداشتیم. نمی دونم چرا؟ ولی یه حس کنجکاوی عجیب غریب به جونم افتاده بود و هیچجوری هم خنثی نمی شد. همش از خودم می پرسیدم یعنی کلاسای دکتر فرج پهلو چطوری اند؟ چرا ما باهاشون هیچ درسی نداریم... و چندین و چند سوال دیگه که از بس از خودم پرسیده بودم خسته شده بودم. ترم ها پشت سر هم گذشتن و کم کم سال بالایی شدیم اما همچنان با دکتر فرج پهلو کلاس نداشتیم! تا اینکه یک روز واقعا صبرم تموم شد! اگه اشتباه نکنم ترم چهارم بودم که یه روز، 70 دقیقه تمام پشت در یکی از کلاس های دکتر فرج پهلو، به معنی واقعی کلمه گوش وایستادم!!!

اگه اطلاعات حافظه م خوب ذخیره شده باشد و اشتباه نکنم کلاس پایگاه های اطلاعاتی با 83 ئی ها بود! هیچ وقت فراموش نمی کنم که هفتاد دقیقه تموم، اونم با استرسی باور نکردنی پشت در کلاس دکتر فرج پهلو گوش وایستادم فقط به عشق اینکه صدای تدریس استاد رو بشنوم تا ذوق 4 ترم روزشماری کردنم کور نشه! از یه طرف دوست داشتم به درس گوش بدم و از یه طرف دیگه هم فقط به این فکر می کردم که اگه هر آن یه نفر درِ کلاس رو باز کنه و منو پشت در ببینه چی می شه؟! تازه استرس حضور و رفت و آمد افراد توی راهرو دانشکده هم به عنوان اشانتیون عذابم می داد... اما خاطره اون روز با همه استرس هایی که تحمل کردم، لذتی باورنکردنی به همراه داشت.

و امروز بعد از 5 سال لحظه به لحظه ی خاطره ی اون روز دوباره برام زنده شد! فقط ای کاش دکتر فرج پهلو هم حلال کنند.

 

تقدیم به همه اساتید بزرگواری که سال های سال، بزرگوارانه تحملم کردند.


--------------------------

پ.ن: دوست داشتم این پست تو هفته معلم منتشر بشه ولی به دلیل اذیت کردن های بلاگفا به تاخیر افتاد.

یه سوال...

یه سوال چند وقتیه ذهن منو درگیر کرده اما نمیتونم جوابشو پیدا کنم میخوام درموردش بحث کنیم شاید منم آروم شدم...

چرا این دنیا شده دنیای آدم بدا؟؟؟...هرکی که بد میکنه و دل میشکنه و ظلم میکنه کارش بیشتر راه میفته و آرزوهاش سریعتر برآورده میشن...

چرا وقتی به خدا التماس میکنیم یه اتفاقی نیفته می افته و وقتی ازش میخوایم یه اتفاقی بیفته نمی افته...

چرا گاهی هرچی بخدا التماس میکنیم و زار میزنیم هیچ جوابی ازش نمیشنویم...

واسه شما هم اینجوریه...؟؟؟؟

...!!!

هر روز شیطان لعنتی

خط های ذهن مرا اشغال میکند

هی با شماره های غلط زنگ می زند

آنوقت من اشتباه میکنم و او

با اشتباه های دلم حال میکند

دیروز یک فرشته به من می گفت

تو گوشی دل خود را بد گذاشتی

آنروزها که خدا به تو می زد زنگ

آخر چرا جواب ندادی و برنداشتی؟

یادش بخیر آنروزها مکالمه با خورشید

دفترچه های ذهن کوچک من را لبریز خاطره میکرد

امروز پاره است آن سیم ها که دلم را تا آسمان مخابره میکرد

با من تماس بگیر خدایا

حتی هزار بار

وقتی که نیستم

لطفا پیام خودت را روی پیام گیر دلم بگذار...

سعادت غمناک

"تو" مثل لاله ی پیش از طلوع دامنه ها 

که سر به صخره می گذارد،

                                غریبی و پاکی

تو را ز وحشت طوفان به سینه می فشرم

                                     عجب سعــادت غمنــاکی !

 

مادر

وقتی خیس از باران به خانه رسیدم

برادرم گفت: چرا چتری با خود نبردی؟

خواهرم گفت: چرا تا بند آمدن باران صبر نکردی؟

پدرم با عصبانیت گفت: تنها وقتی سرما خوردی متوجه خواهی شد

اما مادرم در حالی که موهای مرا خشک می کرد گفت

باران احمق

                                            این است معنی مادر

روز مادر مبارک...

به بهشت نمی روم اگر مادرم آنجا نباشد...

تولد حضرت فاطمه(س) و روز مادر رو به تمام مادران گذشته،حال و آینده تبریک میگم

امید...

من خوب می دانم ...

این ابر بخیل...

عاقبت سهم باران مرا خواهد داد...

و نهالستان دل من هم سبز خواهد شد...

خاطره شماره سه...مهمونی!

این خاطره جزئ بهترین تجربه های زندگیه منه که تو زندگی یه استادی داشتم که علاوه بر اینکه واقعا استادی رو یاد گرفته بود توی روابط دوستانه و صمیمی هم بی نظیر بود...

جا داره قبلش همین جا  ازشون بی نهایت تشکر کنیم و یادی ازشون کرده باشیم...هرجایی هستن بهترین ها رو براشون آرزو می کنیم...

یه روز توی دانشگاه با صبا داشتیم رد می شدیم که استاد مک. مارو صدا زد و همه بچه های کلاسمون رو به یه عصرونه توی آپارتمانشون دعوت کرد...به مناسبت خداحافظی از اهواز و رفتن به تهران...از من و صبا هم خواست تا بچه ها رو در جریان بذاریم و یه روز رو براشون تعیین کنیم و خبرشون کنیم...من و صبا هم در کمال ذوق زدگی قبول کردیم و رفتیم دنبال قضیه....

در ادامه مطلب بخوانید...

ادامه نوشته

خاطره شماره دو...ادب استاد!!!!

من از همین الان اظهار شرمندگی مفرط کنم بابت گفتن این خاطره که کمی دور از ادبه....البته بخدا من دختر باادبی هستما ولی خب خاطراتم همه مشکل دارن....خاطره فیلترشده به ذهنم نرسید

لطفا جنبه داشته باشیییید

یه روز سر کلاس استاد ریاضیات(آقای....؟؟؟) که منم مثل سپهر اسمشون یادم نمیاد ...در ادامه مطلب ببینید....

ادامه نوشته

خاطره شماره یک (1) -تقلب!

این خاطره ای رو که الان می خوانید رو بنده در 3 آبان 1389 در وبلاگ خودم (منبع: یکی یکی) نوشتم.

فکر کردم برای شروع بد نباشه البته بگم من خاطره های جداب تری خواهم داشت...

از اونجایی که شخص دوم این خاطره خانم سیامکی هستش، کسب اجازه می شود از دوست خوبمان، خانم سیامکی و از این فرصت هم استفاده میکنم که به ایشون و همسر محترمشون آقا احسان (دوماد ساده باشیم.. ) ازدواجشون رو تبریک میگم چرا که سعادت نداشتیم (البته دعوت هم نشدیم) در جشن عروسیشون باشیم...

بگذریم.


خوب این خاطره مربوط میشه به درس تاریخ ادبیات جهان!!

کلا تو کله من از قدیم الایام این درسا نمیرفت که نمیرفت!!

نخونده و مثل همیشه "بوق بوق" رفتم دانشکده...

ادامه نوشته

به حق چیزای ندیده از مردای امروزی ....

هیزم شکنی مشغول قطع کردن یه شاخه درخت بالای رودخونه بود، تبرش افتاد تو رودخونه. وقتی در حال گریه کردن بود، یه فرشته اومد و ازش پرسید: چرا گریه می کنی؟ هیزم شکن گفت: تبرم توی رودخونه افتاده. فرشته رفت و با یه تبر طلایی برگشت و از هیزم شکن پرسید:"آیا این تبر توست؟"
هیزم شکن جواب داد: "نه"
فرشته دوباره به زیر آب رفت و این بار با یه تبر نقره ای برگشت و پرسید: آیا این تبر توست؟
دوباره، هیزم شکن جواب داد: "نه".
فرشته باز هم به زیر آب رفت و این بار با یه تبر آهنی برگشت و پرسید: آیا این تبر توست؟
جواب داد: آره.
فرشته از صداقت مرد خوشحال شد و هر سه تبر را به اوداد و هیزم شکن خوشحال روانه خونه شد.
روزی دیگر هیزم شکن وقتی داشت با زنش کنار رودخونه راه می رفت زنش افتاد توی همان رودخانه. هیزم شکن داشت گریه می کرد که فرشته باز هم اومد و پرسید که چرا گریه می کنی؟ اوه فرشته، زنم افتاده توی آب. فرشته رفت زیر آب و با جنیفر لوپز برگشت و پرسید: زنت اینه؟ هیزم شکن فریاد زد: آره!
فرشته عصبانی شد. " تو تقلب کردی، این نامردیه "
هیزم شکن جواب داد : اوه، فرشته من منو ببخش. سوء تفاهم شده. می دونی، اگه به جنیفر لوپز "نه" می گفتم تو می رفتی و با کاترین زتاجونز می اومدی.و باز هم اگه به کاترین زتاجونز "نه" میگفتم، تو می رفتی و با زن خودم می اومدی و من هم می گفتم آره. اونوقت تو هر سه تا رو به من می دادی. اما فرشته، من یه آدم فقیرم و توانایی نگهداری سه تا زن رو ندارم، و به همین دلیل بود که این بار گفتم آره!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!

نکته اخلاقی:

هر وقت مردی دروغ میگه به خاطر یه دلیل شرافتمندانه و مفیده!!!!!!!!!!

شما این نکته اخلاقی رو باور می کنین...!؟!

من یکی که تو حکمت خلقت این مردا موندم....

بدون شرح!

قوی ترین آدم جهان هم که باشی
 
وقت هایی هست
 
که دستی باید لمست کند

 
تنی،
 
تنت را داغ کند
 
و لبی
  
طعم لبت را بچشد

 **************************
مستقل ترین آدم جهان هم که باشی
 
وقت هایی هست
 
که دلت پر میزند برای کسی که برسد
 
و بخواهد که آرام رانندگی کنی
 
و شامت را نخورده روی میز نگذاری و بروی

 ****************************
مسافرترین آدم دنیا هم
 
دست خطی می خواهد که بنویسد برایش
 
زود برگرد "

طاقت دوری ات را ندارم...

یه جایی هم به من بدین که اومدم...

 

اینجا آسمان صاف تا قسمتی رومانتیک،

همراه با غبار دوستی است؛

توده ای سلام به سمت شما در حرکت است

و احتمال ریزش بوسه دور از انتظار نیست ...

 

قرار ما...

http://bronzemagonline.com/wp-content/uploads/2012/02/where-are-you.jpg

سلام خدمت دوستان عزیز

علاوه بر پیشنها قبلی (اینجا) دوستانی که احیانا قدم رنجه میفرمایند میان برا نمایشگاه اعلام تایم (زمان) بفرمایند که در صورت امکان در گوشه از نمایشگاه قرار کلاسی داشته باشیم.

خوشحال میشیم ببینمتون..

:)