خاطره شماره (4): اولین و آخرین گوش وایستادن من!
دکتر فرج پهلو؛ لطفا حلال کنید...
یادش بخیر... از ترم اول که رفتیم دانشگاه تا خود ترم پنجم من همش ترم شماری می کردم که یک کلاس با دکتر فرج پهلو بگذرونم. آخه اگه یادتون باشه تا ترم پنجم با ایشون درس نداشتیم. نمی دونم چرا؟ ولی یه حس کنجکاوی عجیب غریب به جونم افتاده بود و هیچجوری هم خنثی نمی شد. همش از خودم می پرسیدم یعنی کلاسای دکتر فرج پهلو چطوری اند؟ چرا ما باهاشون هیچ درسی نداریم... و چندین و چند سوال دیگه که از بس از خودم پرسیده بودم خسته شده بودم. ترم ها پشت سر هم گذشتن و کم کم سال بالایی شدیم اما همچنان با دکتر فرج پهلو کلاس نداشتیم! تا اینکه یک روز واقعا صبرم تموم شد! اگه اشتباه نکنم ترم چهارم بودم که یه روز، 70 دقیقه تمام پشت در یکی از کلاس های دکتر فرج پهلو، به معنی واقعی کلمه گوش وایستادم!!!
اگه اطلاعات حافظه م خوب ذخیره شده باشد و اشتباه نکنم کلاس پایگاه های اطلاعاتی با 83 ئی ها بود! هیچ وقت فراموش نمی کنم که هفتاد دقیقه تموم، اونم با استرسی باور نکردنی پشت در کلاس دکتر فرج پهلو گوش وایستادم فقط به عشق اینکه صدای تدریس استاد رو بشنوم تا ذوق 4 ترم روزشماری کردنم کور نشه! از یه طرف دوست داشتم به درس گوش بدم و از یه طرف دیگه هم فقط به این فکر می کردم که اگه هر آن یه نفر درِ کلاس رو باز کنه و منو پشت در ببینه چی می شه؟! تازه استرس حضور و رفت و آمد افراد توی راهرو دانشکده هم به عنوان اشانتیون عذابم می داد... اما خاطره اون روز با همه استرس هایی که تحمل کردم، لذتی باورنکردنی به همراه داشت.
و امروز بعد از 5 سال لحظه به لحظه ی خاطره ی اون روز دوباره برام زنده شد! فقط ای کاش دکتر فرج پهلو هم حلال کنند.
تقدیم به همه اساتید بزرگواری که سال های سال، بزرگوارانه تحملم کردند.
--------------------------
پ.ن: دوست داشتم این پست تو هفته معلم منتشر بشه ولی به دلیل اذیت کردن های بلاگفا به تاخیر افتاد.




شبستان کوچک شعر ما
