خاطره شماره یک (1) -تقلب!
کلا تو کله من از قدیم الایام این درسا نمیرفت که نمیرفت!!
نخونده و مثل همیشه "بوق بوق" رفتم دانشکده...
تو کتابخونه خانم سیامکی رو دیدم که داشت درس ميخوند ، خوب چه فرصتی از این بهتر ببینی که رتبه دوم کلاس نشسته و آماده ی پیشنهاده تقلبه!!!
تا بهش گفتم که هیچی نخوندم گفت: "ما پرسیدیم و فهمیدیم چند ساله که این استاد سوالای تکراری میده بیا اینم سوالا!! "
راستش ۵ شش تا بیشتر نبود ولی واسه يه مغز تنبل من هم زیاد بود و هم ریسکش زیاد بود!!!
(اگه می خوندم و نمی یومد چی؟)
حوصله شو نداشتم...
هر جور بود خانم سیامکی رو قانع کردم که تقلب رو برسونه...
اونم که انگار یه جورایی دلش برام سوخته بود قبول کرد ولی گفت بزار تا وقتی امتحان شروع میشه لااقل یه بار از رو سوالات بخونیم...
خوب این پیشنهاد رو نمیشد رد کرد..
در هوای مطبوع کتابخانه بنشینی و چشمات رو ببندی و به صدای درس گوش بدی!!
این است هم کلاسی خوب!!!
طبق هماهنگی قبلی با مسئول مربوطه امتحان، خانم سيامكي دقيقا پشت سر من نشست!!
خوب بگذريم وعده ها و قرار ما براي تقلب چي بود ولي جونم براتون بگه كه تا چشمم به سوالات خورد هزار بار واحسرتايم تا كهكشان رفت...
سوالات همون سوالات بود!!!
كلي مغزمو فشار دادم تا تونستم سه چهار تاشو ناقص بنويسم و مسرور از اينكه ۱۰ رو ميارم به اميد نداي تقلب نشستم....
خوب اتاق غرق در سكوت بود خانم .... اسمش يادم رفته، استادمون رو ميگم ، مثل عقاب بالاي سرمون واساده بود
نميشد جم خورد..
با تكون دادن گردن و مالش دادن بازو، سعي كردم به خانم سيامكي بفهمونم كه بابا من كاملا بيكارم و منتظر اين سروش الهي ام!!!
اما دريغ!!
راستش در جرات خانم سيامكي شك نداشتم ولي فكر كردم نكنه خيال كرده من تموم سوالات رو بلدم!!
مشكل ديگم اين بود كه از اول دبستان هم مثل بچه اي كه د.ي.ش داشته باشه حول بودم كه زود از سر جلسه پاشم!! ( يا به قولي پاشيده شم)
خوب هر چي زور زدم نتونستم اين تقلب لعنتي رو بگيرم ...
یه ربع گذشت..
از اونجايي كه ده رو ميگرفتم خودم رو راضي كردم كه بيخيال !! پاشو بريم يه بست اينترنت بزنيم تو رگ...!!
خوب وسايل رو با سر وصدا جمع كردم و كلي قيافه گرفتم و مثل شتر مرغ هيكلم رو وسطت اون همه دختر علم كردم و از روي صندلي بلند شدم، اول تو چشماي استاد خيره شده ام كه بهش نشون بدم ما اينيم!!!
بعد برگشتم و يه نگاهي به خانم سيامكي انداختم و با نگام بهش فهموندم كه خيلي....البته اولش از نگاش مشكوك شدم ولي چيزي نگرفتم تا وقتي خواستم برگمو بردارم برم سمت استاد يهو ديدم يه تيكه كاغذ كوچولو دقيقا روي صندليمه!!
من حدودا ۱۵ دقيقه روی جواب سوالها نشسته بودم!!
خوب راه برگشتي نمونده بود.. يه نگاه به خانم سيامكي كردم و يه فحش..
نثار خودم كردم...
نمره ام شد ۱۱ ولي كلي مفعول خنده خانم سيامكي و بقيه دوستان شدم!!!
چیه؟
منبع: http://www.1i1i.blogfa.com/post-29.aspx