تبریک

تبریک به خانم سیامکی عزیز

به امید موفقیت همه هشتادو چهاری ها

ببینید اینجارو

گروه وایبری!

یه گروه وایبری ساختیم..

محض احتیاط مبادا ثانیه ای از حال هم بی خبر باشیم! :)

شماره همه بچه هارو نداشتیم. اگه شما هم جا موندی یه پی ام به ۰۹۳۸۱۲۵۰۰۷۵ بده. الخلاص!

والا!

خداروشکر.

خدارو شکر هنوز مثل گذشته می توانم بنشینم و بنویسم..

خداروشکر هنوز وبلاگی هست که برعکس من، ساده مانده...

خداروشکر روزها گرچه تند تند تکرار می شوند اما هنوز شمع امید در دلمان سو سو می زند.

خدار روشکر هنوز چیزهای هست که یه روز کامل حالمان را خوب کند، مثلا همین عکس های عرشیا..

خداروشکر زندگی لقمه لقمه است وگرنه خیلی گلوگیر بود.

خداروشکر هنوز دلم تنگ می شود، برای دوستانم، برای خاطراتم، برای وبلاگمان...

خداروشکر. 

دعوتت می کنم که نیایی!

همین ۲۶ م که میاد! شنبه ساعت ۱۰ صبح، در کلاسی که ظرفیتش کلا ۱۶ نفر است! در دانشکده ای که افتخار زمین و زمان است بنده از پایان نامه خودم در باب «بخش کودک کتابخانه های عمومی» دفاع خواهم کرد!

به گفته خودم این پایان نامه از بهترین و کاربردی ترین (نه فلسفی ترین) پایان نامه حال حاضر جامعه علمی است! اما متاسفانه یک جای کار ایراد دارد و آن هم اساتید کلا یه جور ناجور دیگر فهمند!

این را می نویسم که اگر فردا روزی دیدید نمره بنده زیر ۱۸ هم شد! تعجب نکنید! با استاد مشاورم همون وسطای کار اختلاف نظر پیدا کردم و کلا انصراف دادیم از همکاری با هم! با استاد راهنما هم که جز این اواخر ارتباطی نداشتم و از مرحله «فلسفه کودک» پا آن ورتر نگذاشتیم!! از همکار و معاونت پژوهشی اداره هم که خوب بگذریم..

فقط من بودم و من و من و من و یه دلکی که می سوخت برای کودکانی که میخواهند در کتابخانه های ایران رشد کنند!

حاصل کار من همین است:

اختصاص کتابدار کودک در کتابخانه هایی که بیش از ۴ کتابدار دارند!

اختصاص ۱۵ درصد هزینه ها به بخش کودک

اختصاص ۱۵ درصد از فضای کتابخانه به کودکان

اافزایش منابع کودک از ۶ درصد کنونی به حداقل ۲۰ درصد!


همین چندتا که تقریبا مصوبه اش در حال نهایی شدن است برای من یک ۲۰ است حالا کل جامعه علمی جمع شوند شهادت دهند این پایان نامه در مرز های علم حرکت نکرده و دانش افزایی ندارد، به درک! والسلام!

خواستن بدونید!

میگن روباهه هر روز گیر میداد به خره که "کلات کو؟" بیچاره خره می گفت بابا من خرم، کلاه ندارم! خلاصه روباهه به بهونه کلاه هر روز سوار خره میشد! (حالا)
خره شاکی میشه میره پیش آقا شیره که این روباهه پدر مارو درآورده هر روز الکی گیر میده کلات کو! الکی سوار ما میشه!
القصه شیره روباهه رو می بینه بهش میگه عزیز دلم! تو که میخای سوار خره شی حداقل بگرد یه بهونه درست حسابی پیدا کن! آخه کلاه هم شد بهونه!!

بازم القصه، فرداش روباهه خر رو می بینه بهش میگه شنیدم رفتی رو یونجه های اونور مزرعه؟ خره میگه و والا میخای بریم ببینیم؟ روباه میگه نه! شنیدم توله سگه رو با لگد زدی؟ خره می گه: نه والا، میخای صداش بزنم!

باز بازم القصه هر چی روباهه خواست بهونه بیاره تیرش به سنگ خورد، دید نمیشه برگشت گفت: باشه قبول، حالا بگو کلات کو؟

-----------------
جدول اصلاحات، لطفا جایگزین کنید:
خر: بنده دانشجو
روباه: استاد راهنما
هر صبح: دانشکده!
شیر: (بعضیا)
سوار خر شدن: در اینجا دقیقا منظور معنای واقعی خودش می باشد!
یونجه اونور مزرعه: آوردن مطالبی از بلاد کفر!
توله سگ: (نوشته های اون بعضیا)
کلات کو؟ : نویسنده منظورش دقیقا برعکس بوده! اینجا منظور "وجود کلمه فروید مادر مرده! در پایان نامه ای که موضوعش کودک است!"

ساعت چهار بار نواخت!

یه موقع هایی هم هست دلت یهو برا یه نفر تنگ میشه

بیخودی

وسط هزار تا گرفتاری

دلت میخاد بشینی یه گوشه ببافی

ببافی که کجا بودی

ببافی که اگه بود کجا بودی

ببافی..

اونقد که خوابت ببره..

درست به وقت همین دلتنگی..


6

سلام به همه همکلاسیای قدیمی

جالبه امسال 6 مین سالروز تولد "ساده باشیم" رو یادم رفت پست بزارم! الان یادم افتاد! بیش از 40 روز بعد!

خوب این نشون میده گرفتاریا زیاد شدن..

امیدوارم شما مث من فراموشکار نشده باشین!

ساده باشیم.. شش ساله شد! 

دلم میخاست شش تا دلیل بنویسم که چرا اینجارو دوست دارم!  شاید اولیش اینه که هنوز بیاد همه همکلاسیام هسم.. یکی دیگه اینکه روزهای اهواز روزهای خاطره انگیزی بودن و اینجا نشونه اون روزهاست.. یه دلیل دیگه اش اینه کلی ذوق میکنم وقتی می بینم دوستام پیشرفت میکنن.. ازدواج میکنن، بچه دار میشن، و کلی پیشرفت دیگه! چهارمین دلیلم اینه که این روزهایی که دارم روزهای خوبی نیست.. پنجمین دلیلم اینه که ساده باشیم مثل اسمش پر از سادگیه!

ششمین دلیل.. شما نمیخاین چیزی بگین؟

عمریست حریف می نمی شوم..

هم صحبت پیر عاقل نمی شوم

دردم تویی و غرقم به شوق تو

شکرا که رو به ساحل نمی شوم...

سفرنامه

سلام به همه همکلاسی های خوب خودم..

خوبین الحمدالله؟

خوشین؟

راستش از اونجایی که هرچی و هرکی خواست تو وبلاگ کاری کنه بعضی با غر زدنشون و بعضی با نظراتشون اونو تو نطفه ذوق مرگ کردن، خواستم اعلام کنم ما از این بادا نیستیم که با این بیدا بیلرزیم! (خودم میدونم چی نوشتم!)

ما کارمون رو میکنیم و مهم نیست یه نفر پیدا بشه گیر بده که چرا مثلا عکس هایلایت منو اونجا تو شیر کردی وای وای وای کشفم کردن!! ( :) ) و یا اینکه طرف بیاد بنویسه شما و هم کلاسیات الن یا بلن!

مهم اینه حتی بعد از گذشت 4 سال..(بیشتر از خود با هم بودنمون) پرچم ساده باشیم بالاست..

دلم برا یه روز اون دوران تنگ شده..

چند هفته پیش رفتم کرمانشاه و خیلی سر زده رفتم کتابخونه شهدای فجر روانسر، جایی که خانم صیدی کار میکنه.. خب من بهش خبر ندادم چون از محبت و لطفی که همیشه داشته باخبرم و میدونستم خودشو میندازه تو زحمت..

جای همتون خالی بود.. قیافه خ صیدی دیدنی بود.. کلی عوض شده بود.. تعجب کرده بود و حول شده بود... بماند که بزرگتر و خانم تر شده بود (وارد جزییات نمیشم چون خانم محترم... حالا..) خیلی روز خوبی بود.. کتابخونه خیلی خوبی هم داشت.. و نشون میداد هنوز اون روحیه دانشگاه رو داره..

تو کرمانشاه احساس خاصی داشتم.. احساس این که این مردم برام آشنان.. فکر میکنم همشون شبیه صیدی بودن.. مهربون و خوش قلب.. جاتون سبز؛ پاوه، تازه آباد و حتی لب مرز زنگنه و نوسود و نودشه هم رفتم.. عالی بود.. یه همسفر خوب و خوش ذوق هم داشتم که سفر رو دلچسب تر میکرد..

جاتون خالی از کباب دنده کرمانشاه تا نون محلی و عسل طبیعی و رب انار هم که دیگه.. (دهنتون آب افتاد؟ نگفتم همرو...) حسابی کیف کردیم..

جاتون خالی بود.. , القصه اینکه مزه کرد حسابی!!

نیت کردم .. یه بار حتی یه بار هم شده.. به همه همکلاسیام سر بزنم!!

اصلا فکر میکنم نیام ناراحت میشین.. درسته؟؟  :) به با معرفتا زودتر سر میزنم!! :)

ساده باشیم در فیس بوک...




آدرس:

http://www.facebook.com/groups/sadebashim/

دسترسی به فیس بوک:

http://s1.picofile.com/file/7571957311/psiphon3.rar.html

هان؟




لب‌هایت طعم سیب می دهد

این بار می‌خواهند از کجا بیرونم کنند؟


یکی یکی



کتابداری

از وقتی که اسم کتابداری عوض شده است، دلم می‌خواهد همه جا بنویسم شغل: کتابدار، داد بزنم که من یک کتابدار هستم، هفت سال کتابداری خوانده‌ام و حالا کتابدارم. کتابدار!

توی ذهنم «کتابداری» یک بچۀ زشت‌صورت اما زیبا سیرت تصویر شده. شاید هم یک جوجه اردک زشت که صبر نداشتیم تا قوی زیبا شدنش را ببینیم. بچۀ نحیف اما با استعدادی که بچه‌های کلاس، مسخره‌اش می‌کردند و دست آخر کلی کتکش زدند و انداختنش بیرون و یک بچۀ کپل مپل ِخوش آب و رنگ و پررو را کرده‌اند مبصر کلاس. دلم میخواهد دست نوازش بکشم بر سر این بچۀ پرمایۀ بی سر و زبان و بگویم سرت را بالا بگیر...

راستش عذاب وجدان دارم، تو گویی آن طور که باید «کتابدار بودن» را قدر ندانسته و دوست نداشته‌ام. به سخره گرفته‌امش، دست انداخته‌ام‌اش، متلک بارش کرده‌ام. اما حالا... حالا که «علم اطلاعات و دانش‌شناسی» ِ قلدر، باد به غبغب انداخته و همه، حتی همان بچه‌های کلاس که به خاطر او کتابداری بی زبان و نحیف را کتک زدند و بیرون انداختند، را تحویل نمی‌گیرد، قدر آن نام لطیف را می‌دانم. یک کلمه و آن‌همه مفهوم.... و حالا یک عبارت عریض و طویل و پرطمطراق و دهان‌پرکن و مفهومی که هنوز خودمان و بزرگترهایمان نمی‌دانیم دقیقا یعنی چه و حد و مرزش کجاست و وظایفش چیست و چه می‌تواند بکند و چه نمی‌تواند. می‌خواهم دست محبت بر سر این طفل صغیر بکشم و بگویم:
دوستت دارم. سرت را بالا بگیر، مرد که گریه نمی‌کند.

منبع: http://fpazooki.blogfa.com/post-67.aspx

صرفا جهت استحضار...


دور دوم دیدار به زودی...

؟؟

دقت کردید

هر وقت تو زندگیتون یه روزنه امید پیدا میشه سریع یه پتروس فداکار پیدا میشه!!!

دیروز - پارک آزادی - شیراز


عکس حذف شد!

:)


همکلاسی هم همکلاسیای جدید!

اگه اس نمیده حالتو نمیپرسه بخاطره اینه شمارتو نداره!!

عذرش موجه آقا!

نمی شود..

یک غنچه از لب تو چرا وا نمی شود؟

یک بوسه از لب تو سهم ما نمی شود

گفتم بخوان تو یک ورق از دفتر مرا

گفتی برو برو برو حالا نمی شود

همواره وعده های تو فرداست نازنین

تقویم روزهای تو فردا نمی شود؟

زاینده رود دیده ما را بگو نرو

این رودخانه قسمت دریا نمی شود

گفتم کسی شبیه تو پیدا کنم ولی

اصلا کسی شبیه تو پیدا نمی شود

میخواستم کنار تو باشم ولی نشد

میخواستم برای تو، اما نمی شود

گفتم که از فراغ تو مردم به خنده گفت:

با مردن تو آخر دنیا نمی شود


مهر من!

میخواستم بنویسم چند وقت نبودم دیدم بودم!! ولی بی حوصله بودم...

امروز یه کم با دقت پستای آخر رو خوندم..

شعر خانم سیامکی فوق العاده بود و همچنین نکته های سوری خانم..

حال و هوای این روزهای من شبیه "جورج" تو فیلم آرتیسته!

کم کم به فکر حراجم، حراج هر چی دارم

هر چند ابن روزها "نداشتن ها" بیشتر از "داشتن ها" خریدار داره..



فراخوان پنجمین همایش سراسری ادکا

قابل توجه کتابداران، دانشجویان و اساتید کتابداری

اتحادیه انجمن های علمی دانشجویی کتابداری و اطلاع رسانی ایران (ادکا) برگزار می کند


کارآفرینی و بازار کار


درکتابداری و اطلاع‌رسانی



زمان برگزاری آبان ماه ۱۳۹1

مهلت ارسال چكيده مقاله: 10 تیرماه  ۱۳91


برای اطلاعات بیشتر به سایت ادکا مراجعه فرمایید

کارگاه (برا اونایی که تهرانن)

http://s3.picofile.com/file/7398044836/access.gif