کتابداری
از وقتی که اسم کتابداری عوض شده است، دلم میخواهد همه جا بنویسم شغل: کتابدار، داد بزنم که من یک کتابدار هستم، هفت سال کتابداری خواندهام و حالا کتابدارم. کتابدار!
توی ذهنم «کتابداری» یک
بچۀ زشتصورت اما زیبا سیرت تصویر شده. شاید هم یک جوجه اردک زشت که صبر
نداشتیم تا قوی زیبا شدنش را ببینیم. بچۀ نحیف اما با استعدادی که بچههای
کلاس، مسخرهاش میکردند و دست آخر کلی کتکش زدند و انداختنش بیرون و یک
بچۀ کپل مپل ِخوش آب و رنگ و پررو را کردهاند مبصر کلاس. دلم میخواهد دست
نوازش بکشم بر سر این بچۀ پرمایۀ بی سر و زبان و بگویم سرت را بالا
بگیر...
راستش
عذاب وجدان دارم، تو گویی آن طور که باید «کتابدار بودن» را قدر ندانسته و
دوست نداشتهام. به سخره گرفتهامش، دست انداختهاماش، متلک بارش
کردهام. اما حالا... حالا که «علم اطلاعات و دانششناسی» ِ قلدر، باد به
غبغب انداخته و همه، حتی همان بچههای کلاس که به خاطر او کتابداری بی زبان
و
نحیف را کتک زدند و بیرون انداختند، را تحویل نمیگیرد، قدر
آن نام لطیف را میدانم. یک کلمه و آنهمه مفهوم.... و حالا یک عبارت عریض و
طویل و پرطمطراق و دهانپرکن و مفهومی که هنوز خودمان و بزرگترهایمان
نمیدانیم دقیقا
یعنی چه و حد و مرزش کجاست و وظایفش چیست و چه میتواند بکند و چه
نمیتواند. میخواهم دست محبت بر سر این طفل صغیر بکشم و بگویم:
دوستت دارم. سرت را بالا بگیر، مرد که گریه نمیکند.
منبع: http://fpazooki.blogfa.com/post-67.aspx