روز آخر

اومد پيشم حالش خيلي عجيب بود فهميدم با بقيه وقتا فرق ميکنه

گفت: رفیق يه سوال دارم که خيلي جوابش برام مهمه

گفتم: چشم اگه جوابشو بدونم خوشحال ميشم بتونم کمکت کنم

گفت: من رفتني ام!

گفتم: يعني چي؟

گفت: دارم ميميرم

گفتم: دکتر رفتی، خارج از کشور؟

گفت: نه همه دکترا اتفاق نظر دارن، گفتن خارج هم کاري نميشه کرد.

گفتم: خدا کريمه، انشالله که بهت سلامتي ميده

با تعجب نگاه کرد و گفت: اگه من بميرم یعنی خدا کريم نيست؟

فهميدم آدم فهميده ايه و نميشه کلاه سرش گذاشت 

و الکی امیدوارش کرد

گفتم: راست ميگي، حالا سوالت چيه؟

گفت: ...

ادامه نوشته

داستان کوتاه

آن شنیدم که یکی مرد دهاتی هوس دیدن تهران سرش افتاد و پس از مدّت بسیار مدیدی و تقلای شدیدی به کف آورد زر و سیمی و رو کرد به تهران، خوش و خندان و غزلخوان ز سر شوق و شعف گرم تماشای عمارات شد و کرد به هر سوی نظرها و به تحسین و تعجّب نگران گشت به هر کوچه و بازار و خیابان و دکانی .

در خیابان به بنایی که بسی مرتفع و عالی و زیبا و نکو بود و مجلّل نظر افکند و شد از دیدن آن خرّم و خرسند و بزد یک دو سه لبخند و جلو آمد و مشغول تماشا شد و یک مرتبه افتاد دو چشمش به آسانسور ، ولی البتّه نبود آدم دل ساده خبردار که آن چیست ، برای چه شده ساخته یا بهر چه کار است فقط کرد به سویش نظر و چشم بدان دوخت زمانی .

ناگهان دید زنی پیر جلو آمد و آورد بر آن دکمه ی پهلوی آسانسور به سرانگشت فشاری و به یک باره چراغی بدرخشید و دری وا شد و پیدا شد از آن پشت ، اتاقی و زن پیر و زبون داخل آن گشت و درش نیز فرو بست . دهاتی که همان طور بدان صحنه ی جالب نگران بود ز نو دید دگر باره همان در به همان جای زهم واشد و این مرتبه یک خانم زیبای پری چهره برون آمد از آن . مردک بیچاره به یک باره گرفتار تعجّب شد و حیرت ، چو به رخسار زن تازه جوان خیره شد و دید که در چهره اش از پیری و زشتی ابداً نیست نشانی .

پیش خود گفت که : « ما درتوی ده این همه افسانه ی جادوگری و سحر شنیدیم ولی هیچ ندیدیم به چشم خودمان همچه فسون کاری و جادو که در این شهر نمایند و بدین سان به سهولت سر یک ربع زنی پیر مبدّل به زن تازه جوانی شود . افسوس کزین پیش نبودم من درویش از این کار خبردار که آرم زن فرتوت و سیه چرده ی خود نیز به همراه در این جا که شود باز جوان آن زن بیچاره و من هم سر پیری بَرَم از دیدن وی لذّت و با او به ده خویش چو برگردم و زین واقعه یابند خبر اهل ده ما ، همه ده را بگذارند که در شهر بیارند زن خویش ، چو دانند به شهر است اتاقی که درونش چو رود پیر زنی زشت برون آید از آن خانم زیبای جوانی .


ابوالقاسم حالت

آن که شنید و آن که نشنید....

مردی متوجه شد که گوش همسرش سنگین شده و شنوایی اش کم شده است… به نظرش رسید که همسرش باید سمعک بگذارد ولی نمی دانست این موضوع را چگونه با او درمیان بگذارد. به این خاطر نزد دکتر خانوادگی شان رفت و مشکل را با او درمیان گذاشت. دکتر گفت: برای اینکه بتوانی دقیقتر به من بگویی که میزان ناشنوایی همسرت چقدر است، آزمایش ساده ای وجود دارد. این کار را انجام بده و جوابش را به من بگو… «ابتدا در فاصله ۴ متری او بایست و با صدای معمولی ، مطلبی را به او بگو. اگر نشنید، همین کار را در فاصله ۳ متری تکرار کن. بعد در ۲ متری و به همین ترتیب تا بالاخره جواب بدهد.» آن شب همسر آن مرد در آشپزخانه سرگرم تهیه شام بود و خود او در اتاق پذیرایی نشسته بود. مرد به خودش گفت: الان فاصله ما حدود ۴ متر است. بگذار امتحان کنم. سپس با صدای معمولی از همسرش پرسید: «عزیزم ، شام چی داریم؟» جوابی نشنید بعد بلند شد و یک متر به جلوتر به سمت آشپزخانه رفت و همان سوال را دوباره پرسید و باز هم جوابی نشنید. بازهم جلوتر رفت و به در آشپزخانه رسید. سوالش را تکرار کرد و بازهم جوابی نشنید. این بار جلوتر رفت و درست از پشت سر همسرش گفت: «عزیزم شام چی داریم؟» و همسرش گفت: «مگه کری؟!» برای چهارمین بار میگم: «خوراک مرغ»! حقیقت به همین سادگی و صراحت است. مشکل، ممکن است آن طور که ما همیشه فکر میکنیم در دیگران نباشد؛ شاید در خودمان باشد…

جبران خلیل جبران

چگونه دیوانه شدم

این داستان من است برای هر کس که دوست دارد بداند که چگونه دیوانه شدم.

در روزگاران بسیار دور و پیش از آنکه بسیاری از خدایان متولد شوند، از خواب عمیقی برخاستم و دریافتم که همه نقابهایم دزدیده شده اند، آن هفت نقابی که خود بافته و در هفت دوره ی زندگانی بر روی زمین بر چهره زدم.

لذا بی هیچ نقابی در خیابانهای شلوغ شروع به دویدن کردم و فریاد زدم:

دزدها! دزدها! دزدهای لعنتی!

مردها و زنها به من می خندیدند و برخی از آنها نیز به وحشت افتادند و به سوی خانه هایشان گریختند.

چون به میدان شهر رسیدم، ناگهان جوانی که بر بام یکی از خانه ها ایستاده بود فریاد برآورد: ای مردم این مرد دیوانه است!

سرم را بالا آوردم تا او را ببینم اما خورشید برای نخستین بار بود که چهره  ی بی نقاب مرا بوسید، پس جانم در محبت خورشید ملتهب شد و دریافتم که دیگر نیازی به نقاب هایم ندارم و گویی در حالت بی هوشی فریاد برآوردم و گفتم: مبارک باد! مبارک باد آن دزدانی که نقابهایم را دزدیده اند.

این چنین بود که دیوانه شدم و اما آزادی و نجات را در این دیوانگی یافتم.

آزادی و نجات از اینکه مردم از ذات من با خبر شدند.....

 

                       *******************

راستی در هر روز چند نقاب عوض می کنیم تا محترم و یا معتبر بمانیم و یا مورد تحسین دیگران قرار بگیریم. اما به قول خود جبران که در جای دیگری می گوید: ای دوست من! آنچه از من برای تو نمایان است، من نیستم. ظاهرم چیز دیگری نیست جز لباس های فاخر. اما درونم که ذات پنهان من است راز ناشناخته است که در اعماق من جای دارد.

راستی آفتاب بالا آمده بیایید نقابهایمان را برداریم.

                                                                     (یا حق)

به نام ايزد يكتا

معبودم!

كمك كن تا ابد تنها به تو عاشق بمانم

به كوي عاشقي شعر خوش ماندن بخوانم

يا الله!

معذورم بدار!

     اگرت نامي به ميان آمد،

         به "ضرورت" بود،

               ورنه، اينقدرم عقل و كفايت باشد،

                   كه نامت را،

                       همچو مني،

                             نبايد برد!

                                                           فسوسا و صد دريغ!