مردی را به من نشان بده...

 

 

پیاده از کنارت گذشتم، متلک گفتی

سواره از کنارت گذشتم، گفتی:” برو پشت ماشین لباسشویی بنشین!”

در صف نان، نوبتم را گرفتی چون صدایت بلندتر بود


در صف فروشگاه نوبتم را گرفتی چون قدت بلندتر بود


زیرباران منتظر تاکسی بودم، مرا هل دادی و خودت سوار شدی

در تاکسی خودت را به خواب زدی تا سر هر پیچ وزنت را بیندازی روی من


در اتوبوس خودت را به خواب زدی تا مجبور نشوی جایت را به من تعارف کنی

در سینما نیکی کریمی موقع زایمان فریاد کشید و تو پشت سر من بلند گفتی:”زهرمار!”


در خیابان دعوایت شد و تمام ناسزاهایت، فحش خواهر و مادر بود

در پارک، به خاطر بودن تو نتوانستم پاهایم را دراز کنم


نتوانستم به استادیوم بیایم، چون تو شعارهای آب نکشیده می دادی

من باید پوشیده باشم تا تو دینت را حفظ کنی


مرا ارشاد می کنند تا تو ارشاد شوی!

تو ازدواج نکردی و به من گفتی زن گرفتن حماقت است


عاشق که شدی مرا به زنجیر انحصارطلبی کشیدی


عاشق که شدم گفتی مادرت باید مرا بپسندد

من باید لباس هایت را بشویم و اتو بزنم تا به تو بگویند خوش تیپ


من باید غذا بپزم و به بچه ها برسم تا به تو بگویند آقای دکتر

وقتی گفتم پوشک بچه را عوض کن، گفتی بچه مال مادر است


وقتی خواستی طلاقم بدهی، گفتی بچه مال پدر است
.
.
.
.
.
مردی به من نشان بده !!!

 

      درد

 

             روزها میگذرد

                                 و در ذهن من نمیمیرد

          کسی که مرا کشت ...  

 

آموخته ام....

چارلي چالين ميگه:با پول مي شود خانه خريد ولي آشيانه نه، رختخواب خريد ولي خواب نه، ساعت خريد ولي زمان نه، مي توان مقام خريد؛ ولي احترام نه، مي توان کتاب خريد ولي دانش نه، دارو خريد ولي سلامتي نه، خانه خريد ولي زندگي نه و بالاخره ، مي توان قلب خريد، ولي عشق را نه.

آموخته ام ... که تنها کسي که مرا در زندگي شاد مي کند کسي است که به من مي گويد: تو مرا شاد کردي

آموخته ام ... که مهربان بودن، بسيار مهم تر از درست بودن است

آموخته ام ... که هرگز نبايد به هديه اي از طرف کودکي، نه گفت

آموخته ام ... که هميشه براي کسي که به هيچ عنوان قادر به کمک کردنش نيستم دعا کنم

آموخته ام ... که مهم نيست که زندگي تا چه حد از شما جدي بودن را انتظار دارد، همه ما احتياج به دوستي داريم که لحظه اي با وي به دور از جدي بودن باشيم

آموخته ام ... که گاهي تمام چيزهايي که يک نفر مي خواهد، فقط دستي است براي گرفتن دست او، و قلبي است براي فهميدن وي

آموخته ام ... که راه رفتن کنار پدرم در يک شب تابستاني در کودکي، شگفت انگيزترين چيز در بزرگسالي است

آموخته ام ... که زندگي مثل يک دستمال لوله اي است، هر چه به انتهايش نزديکتر مي شويم سريعتر حرکت مي کند

آموخته ام ... که پول شخصيت نمي خرد

آموخته ام ... که تنها اتفاقات کوچک روزانه است که زندگي را تماشايي مي کند

آموخته ام ... که خداوند همه چيز را در يک روز نيافريد. پس چه چيز باعث شد که من بينديشم مي توانم همه چيز را در يک روز به دست بياورم

آموخته ام ... که چشم پوشي از حقايق، آنها را تغيير نمي دهد

آموخته ام ... که اين عشق است که زخمها را شفا مي دهد نه زمان

آموخته ام ... که وقتي با کسي روبرو مي شويم انتظار لبخندي جدي از سوي ما را دارد

آموخته ام ... که هيچ کس در نظر ما کامل نيست تا زماني که عاشق بشويم

آموخته ام ... که زندگي دشوار است، اما من از او سخت ترم

آموخته ام ... که فرصتها هيچ گاه از بين نمي روند، بلکه شخص ديگري فرصت از دست داده ما را تصاحب خواهد کرد

آموخته ام ... که آرزويم اين است که قبل از مرگ مادرم يکبار به او بگويم دوستش دارم

آموخته ام ... که لبخند ارزانترين راهي است که مي شود با آن، نگاه را وسعت داد

 

تفاوت کشورهای ثروتمند و فقیر

 

خوب است که بدانیم:

باید که عمل کنیم.

 



تفاوت کشورهای ثروتمند و فقیر، تفاوت قدمت آنها نیست؛ برای مثال کشور مصر بیش از 3000 سال تاریخ مکتوب دارد و فقیر است! اما کشورهای جدیدی مانند کانادا، نیوزیلند، استرالیا که 150 سال پیش وضعیت قابل توجهی نداشتند، اکنون کشورهایی توسعه‌یافته و ثروتمند هستند.


تفاوت کشورهای فقیر و ثروتمند در میزان منابع طبیعی قابل استحصال آنها هم نیست. ژاپن کشوری است که سرزمین بسیار محدودی دارد که 80 درصد آن کوههایی است که مناسب کشاورزی و دامداری نیست اما دومین اقتصاد قدرتمند جهان پس از آمریکا را دارد. این کشور مانند یک کارخانه پهناور و شناوری می‌باشد که مواد خام را از همه جهان وارد کرده و به صورت محصولات پیشرفته صادر می‌کند.

مثال بعدی سویس است. کشوری که اصلاً کاکائو در آن به عمل نمی‌آید اما بهترین شکلاتهای جهان را تولید و صادر می‌کند. در سرزمین کوچک و سرد سویس که تنها در چهار ماه سال می‌توان کشاورزی و دامداری انجام داد، بهترین لبنیات (پنیر) دنیا تولید می‌شود. سویس کشوری است که به امنیت، نظم و سخت‌کوشی مشهور است و به همین خاطر به گاوصندوق دنیا مشهور شده‌است (بانکهای سویس).

افراد تحصیلکرده‌ای که از کشورهای ثروتمند با همتایان خود در کشورهای فقیر برخورد دارند برای ما مشخص می‌کنند که سطح هوش و فهم نیز تفاوت قابل توجهی در این میان ندارد.

نژاد و رنگ پوست نیز مهم نیستند. زیرا مهاجرانی که در کشور خود برچسب تنبلی می‌گیرند، در کشورهای اروپایی به نیروهای مولد تبدیل می‌شوند.

پس تفاوت در چیست؟

تفاوت در رفتارهایی است که در طول سالها، فرهنگ و دانش نام گرفته است.

وقتی که رفتارهای مردم کشورهای پیشرفته و ثروتمند را تحلیل می‌کنیم، متوجه می‌شویم که اکثریت غالب آنها از اصول زیر در زندگی خود پیروی می‌کنند:

 

اخلاق به عنوان اصل پایه

وحدت

مسئولیت پذیری

احترام به قانون و مقررات

احترام به حقوق شهروندان دیگر

عشق به کار

تحمل سختیها به منظور سرمایه گذاری روی آینده

 !میل به ارائه کارهای برتر و فوق‌العاده

نظم پذیری


اما در کشورهای فقیر تنها عده اندکی از مردم از این اصول پیروی می‌کنند.

 




ما ایرانیان فقیر هستیم نه به این خاطر که منابع طبیعی نداریم یا اینکه طبیعت نسبت به ما بیرحم بوده است...

ما فقیر هستیم برای اینکه رفتارمان چنین سبب شده است.

ما برای آموختن و رعایت اصول فوق (که توسط کشورهای پیشرفته شناسایی شده است) فاقد اهتمام لازم هستیم.

اعتراضات رسمی یک نی نی چهارده ماهه! (براي روها)

اعتراضات رسمی یک نی نی چهارده ماهه! با تکیه بر ضرب المثل مشهور؛ فلفل نبین چه ریزه، بشکن بریز تو آبگوشت!!!

آقای پدر! در کمال احترام خواهشمندم اینقدر لب و لوچه ی پیاز خورده ی غیر پاستوریزه، و سار و سیبیل سیخ سیخی آهار نشده ات را به سر و صورت حساس من نمالید! plz

خانوم مادر! جیغ زدن شما هنگام شناسایی اجسام داخل خانه توسط حس چشایی من، نه تنها کمکی به رشد فکری من نمی کنه، بلکه برای دبی شیر شما هم مضر است!!! لازم به ذکر است که سوسک هم یکی از اجسام داخل خانه محسوب می شود!

پدر محترم! هنگام دستچین کردن میوه، از دادن من به بغل اصغر آقای سبزی فروش خودداری نمایید. چشمهای تلسکوپی، گوشهای ماهواره ای و سیبیلهای دم الاغی اش مرا به یاد قرضهای شما می اندازد!

مخصوصاً وقتی که چشمهای خود را گشاد کرده، و با تکان دادن سر و لبهایش '' بول بول بول بول'' می کند! زهرمار، درد، مرض، کوفت! الهی کف شامپو تو چشت! شب بخوابی خواب بد ببینی! جیش کنی تو شلوارت!

مادر محترم! شصت پا وسیله ای است شخصی، که اختیارش رو دارم! لطفاً هرگاه سعی در خوردن شصت پای شما نمودم، گیر بدهید!

آقای پدر! هنگام دعوا با خانوم مادر، به جای پرت کردن قابلمه و ماهی تابه به روی زمین، از چینی های توی کابینت استفاده نمایید! اکشن بودن دعوا به همین چیزاست!

خانوم مادر! از مصرف هله هوله ی زیاد پرهیز نمایید! این عمل نه تنها برای سلامتی شما خوب نیست، بلکه موجب می شود که شیرتان بوی'' بچه سوسک مرده'' بدهد.

آقای پدر! کودکان توانایی کافی برای حفظ جیش خود ندارند و این توانایی هنگامی که شما شکم مرا ''پووووووف'' می کنید به حداقل می رسد! الان بگم که بعد شرمنده تون نشم!

 

ازدواج

پسر جوان و زیبارویی بود که فکر می کرد باید با زیباترین دختر جهان ازدواج کند.
اوفکر می کرد به این ترتیب بچه هایش زیباترین بچه های روی زمین می شوند.
پسر مدتی بااین فکر در جستجوی همسر یکتایی برای خودش گشت.
طولی نکشید که پسر با پیرمردی آشنا شد که سه دختر باهوش و زیبا داشت.

پسر ازپیرمرد درخواست کرد که با یکی از دخترانش آشنا شود.

پیرمرد جواب داد: هیچ یک ازدخترانم ازدواج نکرده اند و با هر کدام که می خواهید آشنا شوید.

پسر خوشحال شد. دختر بزرگ پیرمرد را پسندید و باهم آشنا شدند.

چند هفته بعد، پسرپیش پیرمرد رفت و با مِن و مِن گفت: آقا، دخترتان خیلی زیبا است، اما یک عیب کوچک دارد. متوجه نشدید؟! دخترتان کمی چاق است.

پیرمرد حرفش را تایید کرد و آشنایی با دختر دومش را به پسر پیشنهاد داد.

پسر بادختر دوم پیرمرد آشنا شد و به زودی با یکدیگر قرار ملاقات گذاشتند.

اما چند هفته بعد پسر دوباره پیش پیرمرد رفت و گفت: دختر شما خیلی خوب است.

امابه نظرم یک عیب کوچک دارد. متوجه نشدید؟! دخترتان کمی لوچ است.

پیرمرد حرف او را تایید کرد و آشنایی با دختر سومش را به پسر پیشنهاد کرد.

بزودی پسر با دختر سوم پیرمرد دوست شد و با هم به تفریح رفتند.

یک هفته بعد پسر پیش پیرمرد رفت و با هیجان گفت: دختر شما مثل یشمِ بی لک است.
همان کسی است که دنبالش می گشتم. اگر اجازه دهید، به رویایم برسم و با دختر سوم تان ازدواج کنم!
 
چندی بعد پسر با دختر سوم پیرمرد ازدواج کرد. چند ماه بعد همسرش دختری به دنیا آورد.

اما وقتی که پسر صورت بچه را دید، از وحشت در جایش میخکوب شد.

این زشت ترین بچه ای بود که به عمرش می دید. پسر بسیار غمگین شد و پیش پدر همسرش رفت و
با گِله گفت: چرا با این که هر دوی ما این قدر زیبا و خوش اندام هستیم، ولی بچه ما به این زشتی است؟

پیرمرد جواب داد: دختر سوم من قبلا دختر بسیار خوبی بود.

اما او هم یک عیب کوچک داشت. متوجه نشدی؟!

او قبل از آشنا شدن با تو حامله بود!!!

همگان را برای مدتی و برخی را برای همیشه می توان فریفت
اما همگان را برای همیشه هرگز
مواظب باشید فریب نخورید
در انتخاب ملاکهای ازدواج دقت کنید.

 

تقديم با عشق

  

   چشم‌هایت را که ببندند
   عاشق صدایی می‌شوی
   گوش‌هایت را که بگیرند
   عاشق بویی که ترغیبت می‌کند
   بینی‌ات را که بگیرند
   عاشق آن‌چه لمس می‌کنی
   دست‌هایت را که ببندند
   عاشق آن‌چه زیر پای توست
   پاهایت را که بردارند
   عاشق آن‌چه در سرت می‌گذرد
   سرت که نباشد
   عاشق آن‌چه در تو می‌طپد
     چیز‌های زیادی را باید از دست بدهی تا نوبت به قلبت برسد .

رتبه بندی دانشگاه های ایران در بین دیگر دانشگاه های جهان

دانشگاه تهران                             1463    

دانشگاه علوم پزشكي تهران          2301
دانشگاه تربيت مدرس                   2633    
دانشگاه علم و صنعت                   2699
دانشگاه فردوسي                        2790    
دانشگاه شريف                            2844
دانشگاه علوم پزشكي شيراز         2953
دانشگاه شهيد بهشتي                3536
دانشگاه اميركبير                          3004
دانشگاه اصفهان                          3208
دانشگاه صنعتي اصفهان                 3266
دانشگاه خواجه نصير                     3308    
دانشگاه امام صادق                      3325
دانشگاه شيراز                            3362

دانشگاه شهيد بهشتي                3536

دانشگاه علوم پزشكي اصفهان       3956

دانشگاه تبريز                              4139

دانشگاه علوم پزشكي تبريز           4277

دانشگاه علوم پزشكي ايران           4387

دانشگاه علوم پزشكي شهيد بهشتي 4666

دانشگاه كاشان                           4709

دانشگاه اروميه                            4754

دانشگاه پيام نور                          4915

دانشگاه شهيد چمران اهواز           4965

دانشگاه الزهرا                             4995

دانشگاه آزاد اسلامي تهران جنوب   5119

دانشگاه بوعلي سينا                   5290

دانشگاه علوم پزشكي مشهد        5371

دانشگاه علوم پزشكي گيلان          5421

دانشگاه يزد                                5633

دانشگاه امام رضا مشهد               5704

دانشگاه علوم پزشكي بقيه الله      5992

دانشگاه زنجان                            5994

دانشكده علوم حديث                    6021

دانشگاه سيستان و بلوچستان      6051

دانشگاه شهيد باهنر كرمان            6097

دانشگاه مازندران                         6114

و  الي آخر

بیایید...

 

چرا عاقلان را نصیحت کنیم؟

بیایید از عشق صحبت کنیم

تمام عبادات ما عادت است 

به بی‌عادتی کاش عادت کنیم

چه اشکال دارد پس از هر نماز

دو رکعت گلی را عبادت کنیم؟

به هنگام نیّت برای نماز 

به آلاله‌ها قصد قربت کنیم

چه اشکال دارد که در هر قنوت

دمی بشنو از نی حکایت کنیم؟

 جمال خدا را زیارت کنیم؟

مگر موج دریا ز دریا جداست؟

چرا بر «یکی» حکم «کثرت» کنیم؟

اگر عشق خود علت اصلی است

چرا بحث «معلول» و «علت» کنیم؟

بیا جیب احساس و اندیشه را

پر از نُقل مهر و محبت کنیم

 میان دل و دین قضاوت کنیم

اگر سنت اوست نوآوری

نگاهی هم از نو به سنت کنیم

بگو قافیه سست است یا نادرست

همین بس که ما ساده صحبت کنیم

خدایا دلی آفتابی بده

که از باغ گلها حمایت کنیم

رعایت کن آن عاشقی را که گفت:

«بیا عاشقی را رعایت کنیم»*

 

 

 

قیصر امین پور

زن از دیدگاه دکتر علی شریعتی

زن عشق می كارد و كینه درو می كند...

دیه اش نصف دیه توست و مجازات زنایش با تو برابر...

 می تواند تنها یك همسر داشته باشد و تو مختار به داشتن چهار همسرهستی...

برای ازدواجش ــ در هر سنی اجازه ولی لازم است و تو هر زمانی بخواهی به لطف قانونگذار می توانی ازدواج كنی...

او كتك می خورد و تو محاكمه نمی شوی...

او می زاید و تو برای فرزندش نام انتخاب می كنی...

او درد می كشد و تو نگرانی كه كودك دختر نباشد...

او بی خوابی می كشد و تو خواب حوریان بهشتی را می بینی...

او مادر می شود و همه جا می پرسند نام پدر....

و هر روز او متولد میشود؛ عاشق می شود؛ مادر می شود؛ پیر می شود و میمیرد... و قرن هاست كه او؛ عشق می كارد و كینه درو می كند چرا كه در چین و شیارهای صورت مردش به جای گذشت زمان جوانی بر باد رفته اش را می بیند و در قدم های لرزان مردش؛ گام های شتابزده جوانی برای رفتن و درد های منقطع قلب مرد؛  سینه ای را به یاد می اورد كه تهی از دل بوده و پیری مرد رفتن و فقط رفتن را در دل او زنده می كند... و اینها همه كینه است كه كاشته می شود در قلب مالامال از درد...........!

و این، رنج است

و این، درد است

یه داستان جالب

زن جوانی در سالن فرودگاه منتظر پروازش بود. چون هنوز چند ساعت به پروازش باقی مانده بود، تصمیم گرفت برای گذراندن وقت کتابی خریداری کند. او یک بسته بیسکوئیت نیز خرید و بر روی یک صندلی نشست و در آرامش شروع به خواندن کتاب کرد.

مردی در کنارش نشسته بود و داشت روزنامه می‌خواند. وقتی که او نخستین بیسکوئیت را به دهان گذاشت، متوجه شد که مرد هم یک بیسکوئیت برداشت و خورد. او خیلی عصبانی شد ولی چیزی نگفت. پیش خود فکر کرد : بهتر است ناراحت نشوم. شاید اشتباه کرده باشم.

ولی این ماجرا تکرار شد. هر بار که او یک بیسکوئیت برمی‌داشت، آن مرد هم همین کار را می‌کرد. اینکار او را حسابی عصبانی کرده بود ولی نمی‌خواست واکنشی نشان دهد. وقتی که تنها یک بیسکوئیت باقی مانده بود، پیش خود فکر کرد : حالا ببینم این مرد بی‌ادب چکار خواهد کرد؟ مرد آخرین بیسکوئیت را نصف کرد و نصفش دیگرش را خورد. این دیگه خیلی پرروئی می‌خواست! زن جوان حسابی عصبانی شده بود.

در این هنگام بلندگوی فرودگاه اعلام کرد که زمان سوار شدن به هواپیماست. آن زن کتابش را بست، وسایلش را جمع و جور کرد و با نگاه تندی که به مرد انداخت از آنجا دور شد و به سمت دروازه اعلام شده رفت. وقتی داخل هواپیما روی صندلی‌اش نشست، دستش را داخل ساکش کرد تا عینکش را داخل ساک قرار دهد و ناگهان با کمال تعجب دید که جعبه بیسکوئیتش آنجاست، باز نشده و دست نخورده!

خیلی شرمنده شد! از خودش بدش آمد ... یادش رفته بود که بیسکوئیتی که خریده بود را داخل ساکش گذاشته بود. آن مرد بیسکوئیت‌هایش را با او تقسیم کرده بود، بدون آن که عصبانی و برآشفته شده باشد! در صورتی که خودش آن موقع که فکر می‌کرد آن مرد دارد از بیسکوئیت‌هایش می‌خورد خیلی عصبانی شده بود. و متاسفانه دیگر زمانی برای توضیح رفتارش و یا معذرت‌خواهی نبود  . . . !!!!
 

 

 

  

شبهای دراز زمستان را

             طاقت میاورم

     و در تنهایی بی ترانه ی خویش

      به جای گریه و بهانه

      به قندیل های خاطره

     دل خوش می کنم

اما...

     بهار که از راه می رسد

     پای هر درخت پر شکوفه ای

     در باور فاصله ها

     ابر بغضم

     همنوای باران می شود...

 

............

! مردي دير وقت ، خسته و عصباني از سر كار به خانه بر گشت .كنار در پسر 5 ساله اش را ديد كه

در انتظار او بود .

_ بابا! يك سؤال از شما بپرسم ؟

_ بله ، حتما ، چه سؤالي ؟

_ بابا ، شما براي هر ساعت كاري چقدر پول مي گيريد ؟ مرد با عصبانيت پاسخ داد :اين به توربطي

ندارد. چرا چنين سؤالي مي كني ؟

_ فقط مي خوهم بدانم ، بگوييدبراي هر ساعت كار چقدر پول ميگيريد ؟

_ اگر بايد بداني خب مي گويم ، 20 دلار !!!!

پسر كوچك در حلي كه سرش پايين بود ،‌آه كشيد. سپس به پدرش نگاه كرد و گفت : مي شود 10

دلار به من قرض بدهيد ؟

مرد بيشتر عصباني شد وگفت : اگردليلت براي پرسيدن اين سوال فقط اين بود كه پولي كه براي

خريدن يك اسباب بازي بي فايده از من بگيري ، سريع به اتاقت برو

پسر كوچك آرام به اتاقش رفت . بعد از 1 ساعت مرد آرام تر شد وفكر كرد كه شايد با پسر كوچكش

خيلي تندو خشن رفتار كرده است .شايد واقعا چيزي بوده كه او براي خريدش به 10 دلار نياز داشته است.

به خصوص اينكه خيلي كم پيش مي آمد كه پسرك از پدرش پول درخواست كند. مرد به سمت اناق

پسررفت و در راباز كرد.

_ خواب هستي پسرم ؟

_نه بابا ، بيدارم !

_ فكر كردم شايد باتو خشن رفتاركرده ام ، امروز كارم سخت و طولاني بود و همه ناراحتي هامو سر تو

خالي كردم.

بيا اين 10 دلاري كه خواسته بودي.!!!!!!

پسر كوچولو نشست ، خنديد و فرياد

زد :

مچكرم بابا!!!!!!! بعد دستش رو زير بالشش برد وچند اسكناس مچاله در

آورد.

مرد وقتي ديد كه پسركوچولوخودش پول داشته است ، دوباره عصباني شد و با فرياد

گفت :

(( با اين كه خودت پول داشتي چرا باز هم پول

خواستي؟ ))

پسر كوچولو پاسخ داد: براي اين كه پولم كافي نبود ، ولي الان هست . حالا من 20 دلار

دارم.

مي توانم 1 ساعت از كار شما رو بخرم تا فردا زودتر به خانه بياييد؟دوست دارم با شما شام

بخورم...

 

این روزهایم....

 

شنبه

 

شروع شدم.

 

ته مانده های انتظار روزهایم را

 

   به پیشانی جاده کوبیدم

 

        .......و.......به راه افتادم.......

 

یکشنبه

 

با بومی سفید

 

و رنگهایی عقیم در دست......

 

خسته از نا خواسته های پنهان دور و نزدیک

 

شانه هایم را

 

                       به اشکهای  یک بی کسی تازه سپردم.

 

دوشنبه

 

روزم ......روزه بود.....

 

سه شنبه

 

قصه های ماندهء بیات را نشخوار کردم،

 

و با ترسی خیس ،تازه ها را باز پس فرستادم.....

 

چهارشنبه

 

   بغضم را

 

           با کلاغهای سنگ خورده کوچه قسمت کردم

 

                                            ...... تا.......تنها......نباشم.....

 

پنجشنبه

 

لحظه هایم را دزدانه مرور کردم،

 

                               گذشته ام مال من نبود.

 

جمعه

 

انگار هزار ها سال است  زنده ام

 

                           انتظار.........انتظار.......انتظار.........

 

  به دستان خالی ام نگاه می کنم

 

                             و.......

 

                               آه......

 

                                 می کشم.........

 

من سردم است و هیچگاه گرم نخواهد شد........

قرارمان این بود که وقتی برف میبارد، دستهایم را"ها" کنی.........

 

اما...........

 

روزهاست برف میبارد و.......تو........نیستی.........

 

من سردم است........

 

دستهایم یخ زده اند.......

 

                                    ..............و...............هنوز منتظرم.........

 

گفته بودی "چتر"میان تو و باران، و برف فاصله می اندازد.......

 

و.......من.......همه چتر ها را به آسمان سپردم.......

 

                                   ..............و...............هنوز منتظرم.........

 

راستی!!!!!؟؟

 

چرا هر وقت برف می بارد، تو........نیستی.....؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟

تبريك استادي

سلام و عرض ادب خدمت اساتيد محترم سركار خانم صبا جان وليلا جان

 

تبريك استاد شدنتونو از اين بنده ي حقير پذيرا باشيد،خوشحالم كه اين شب نخوابيهاي شما بالاخره جواب پس داد و به اين مقام والا ارتقاء يافتيد واميدوارم اين پله هاي ترقي را يكي پس از ديگري بالا برويد.

اهواز و چمران و اساتيد پيشكسوت و دانشجويان و گروه كتابداري ۸۴ به يقين به داشتن شما افتخار ميكنند.

         از شما عزيزان كه اين مطلب را ميخوانيد خواهش ميشود  كه پيام تبريك خود را در نظرات براي       اين اساتيد محترم بنويسيد باشد كه خشنودي اين عزيزان را به همراه داشته باشد.

خزان من

 

پائیز مثل هر فصل دگر باز آمد. 

و این رسم زمان من و توست! 

هر آمدنی را رفتنی ست در کار. 

روزهای خزان همه یادگاران تو اند. 

روز میلاد تواند. 

روز میلاد منند. 

روز میلاد من و تو.

 

اگر از پايان گرفتن غم هايت نا اميد شده اي ، به خاطر بياور زيباترين صبحي

که تا به حال تجربه کرده اي مديون صبرت در برابر سياهترين شبي هستي

 که هيچ دليلي براي تمام شدن نمي ديد ...

امید

 

 

اگر عشق نبود.........

 

اگر عشق نبود به کدامین بهانه می خندیدیم و می گریستیم؟

 

کدام لحظه ناب را اندیشه می کردیم؟

 

چگونه عبور روزهای تلخ را تاب می آوردیم؟

 

آری بیگمان پیش تر از اینها مرده بودیم, اگر عشق نبود