رجب، نیایش، بندگی

یک ترانه، می تواند لحظه ای را تغییر دهد.
یک ایده، می تواند دنیایی را عوض کند.
یک قدم، می تواند سفری را آغاز کند.
اما یک دعا...
می تواند حتی ناممکن را دگرگون کند.
التماس دعا

یک ترانه، می تواند لحظه ای را تغییر دهد.
یک ایده، می تواند دنیایی را عوض کند.
یک قدم، می تواند سفری را آغاز کند.
اما یک دعا...
می تواند حتی ناممکن را دگرگون کند.
التماس دعا
کلاس سوم راهنمایی/ مدرسه تهذیب
کلاسمون انتهای راهرو سمت راست بود. خوب یادمه که یه پنجره ی بزرگ رو به حیاط هم داشت. زنگ تفریح که تموم شد همه بچه ها سر کلاس حاضر شدند و چند دقیقه بعد هم خانم جلالی (دبیر درس علوم) سرکلاس آمدند.
درس پرسیدنشان که تمام شد شروع کردند به درس دادن...
یادمه اونروز سر کلاس خانم جلالی خیلی شیطونی کردیم. چند بار بهمون تذکر داد. دیگه ما شده بودیم جمله ثابت حرف هاش. هر چند دقیقه یکبار می گفت: سیما و شهرزاد و خدابنده، آروم بشینید! خدابنده دختر خودش بود! جالب بود که اکثر بچه ها رو به اسم کوچیک صدا می کرد جز دختر خودش که فقط فامیلیشو می گفت!
خلاصه اونروز تذکر های پی در پی خانم جلالی آروممون نکرد و هی آتیش سوزوندیم... تا اینکه بنده خدا حسابی از دستمون عصبانی شد و با صدای بلند گفت:
خدا شاهده اگه یه بار دیگه شلوغ کنید هر سه جفتتونو از کلاس میندازم بیرون!
فکر کنید...
هر سه جفت!
واقعا میشه که جفت سه تا باشه؟!
خانم جلالی این جمله رو گفت و بهمون اخم کرد. اما ما سه تا که داشتیم از خنده منفجر می شدیم به ناچار سرمونو پایین انداخته بودیم که چشم تو چشم خانم جلالی نشیم تا اینکه من چشم سفید به عنوان اولین نفر سرمو بلند کردم و در حالیکه به زور می خواستم جلوی خندمو بگیرم چشم تو چشم خانم جلالی شدم و یه دفه دیدم که خودشم لبخند زد! :) تازه اون موقع متوجه شدن که چی گفتن! و دلیل خنده ما چیه؟!
و بعد از اون هم کل کلاس غرق خنده شد...
نمی دونم چی شد که امروز ذهنم رفت به دوران راهنمایی و مدرسه تهذیب و این خاطره به یادماندنیم...
خانم جلالی عزیز و سایر معلم های بزرگم، هر کجا هستید روزتان مبارک
دیروز عصر رفتم سراغ خاطرات کارشناسی
نوشته ها، یادگاری های دوستان و ...
رسیدم به آلبوم
عکسای اردوی تهران سال 85 رو که دیدم رسیدم به عکسای بزرگداشت دکتر حری
یادتون که میاد؟
چه روز شیرینی بود
برای احسان کلی تعریف کردم
شب که شد پیام ناراحت کننده ای قلبم رو پر از اندوهی کرد که فکرش رو هم نمیکردم
مرگ و رفتن استاد حری عزیز
با اینکه افتخار شاگردی ایشون رو نداشتم اما همین چند بار هم صحبت با ایشون توی همایشها برای یک عمر به خود بالیدن برای من کافی بود
متن زیر از دوست عزیز جناب بصیریان گویای تمام خوبیهای استاد است:
" مجال بده استاد!
مجال بده تا امسال را نيز فرصت شادباش گفتن روزت را در دوازدهم ارديبهشتماه بيابم!
مجال بده تا به تكرار بگويم همه داشتههاي ناچيزم از آنِ توست!
مجال بده تا دوباره صداي گرمت را، طنين بيبديل گفتارت را و سِحر سخنانت را بشنوم!
... مجال بده استاد!
مجال بده تا يكبار ديگر، فقط يكبار هُرم نگاه مهربان و لبخند دلگرمكنندهات را استنشاق كنم!
مجال بده تا پانزدهم اسفند هر سال را نه به نيت روز درختكاري، كه به حرمت نام بلند تو و زادروز خجستهي ميلادت در ذهن دوره كنم!
مجال بده تا همه خندههاي بيبهانه و بيهوايم را يكبار ديگر در راهروهاي طبقه دوم دانشكده روانشناسي و علوم تربيتي دانشگاه تهران با تو سهيم شوم!
... مجال بده استاد!
مجال بده تا "استاد" خطابت كنيم و تو براي چندمين بار بگويي فقط "معلمي" كردهاي!
مجال بده تا بر دستان گرم و پر مهري كه هرگز فرصت بوسهزدن نيافتم، براي يكبار هم كه شده بوسه زنم!
مجال بده تا بار ديگر خوشهچين درياي بيبديل معرفت، اخلاق و دانشي باشم كه مفهوم "زايش" را در خود دارد!
... مجال بده استاد!
مجال بده تا بار ديگر از تو تعريف" كتابداري" را بپرسم و تو بگويي مثل مرگ است! تا نميري لذتش را نخواهي دانست و چون مُردي فرصت بازگو كردن براي ديگران را نداري!
مجال بده تا امسال هم در روز معلم، به پاس يك عمر معلمي عاشقانهات، سپاسگزار سِحر كلام و اعجاز علمي و بيبديلي اخلاقت باشم
... مجال بده استاد!
راستي استاد... اين چه رازيست كه هر بار بهار، با عزاي دل ما ميآيد؟!"
یادش گرامی
اینم یه نی نی جدید
21 فروردین یه دنیا اومده
اومده وبلاگ رو رونق بده
اسمش رو میخواستیم بذاریم "سی دا" ، یه اسم کاملا لری به معنی "هدیه ای برای مادر"
متاسفانه با اینکه سال 89 مجوز این اسم صادر شده اما ثبت احوال قبول نکرد
حالا اسمش شده "نیکا"
اینم عکس 6 روزگی نیکا جون

نمیدونم تا حالا شده یه روز از خواب بیدار شین و دلتون برا پدر و مادرتون خیلی تنگ بشه؟خدا انشالله سایه همه پدر و مادرهامونو بالای سرمون نگه داره. الهی به حق بزرگی خدا که جای خالیشونوهیچ وقت نبینیم.
البته این مطلب به نظر من بیشتر در مورد کسایی صدق میکنه که از پدر و مادرشون دور هستن و ازدواج کردن و بیشتر و بیشتر از بقیه هم کسایی که بچه دار شدن چون احساس خودشونو به فرزندشون میبینن و تازه میدونن که پدر و مادرشون راست میگفتن و خیلی قشنگ که: تا پدر و مادر نشی نمیدونی که پدر و مادر چی میگن و چی میکشن.
گرچه تا روز پدرو مادر خیلی مونده ولی این شعر کوتاه و ناب رو تقدیمشون میکنم و بهشون میگم که یه دنیا دوسشون دارم و همیشه قدر دان زحمتها ،محبتها،گذشت ها و هزاران هزار واژه زیبای دیگه که فقط و فقط تو وجود اوناست هستم.![]()
من چه دارم که تو را در خور؟
هیچ
من چه دارم که سزاوار تو؟
هیچ
تو چه داری؟
همه چیز
تو چه کم داری؟
هیچ