بودن یا نبودن!

 

 

گاهی آدم می ماند بین بودن یا نبودن!

به رفتن که فکر می کنی، اتفاقی می افتد که منصرف می شوی!

میخواهی بمانی، رفتاری می بینی که انگار باید بروی!

این بلاتکلیفی با خود، خیلی غمناک است!

 

 

شازده کوچولو: من مسئول گلم هستم.

 

شازده کوچولو گفت: اهلی کردن یعنی چه؟

روباه گفت: چیزی است که پاک فراموش شده...

 

تفأل

به یاد پاییز زیبای شیراز و حافظیه و غزل خوندن های سکینه خانوم گلمون...

تقدیم به همه


دیشب به سیل اشک ره خواب می زدم/ نقشی به یاد تو بر آب می زدم

ابروی یار در نظر و خرقه سوخته/ جامی به یاد گوشه محراب می زدم

هر مرغ فکر کز سر شاخ سخن بجست/ بازش ز طره تو به مضراب می زدم

روی نگار در نظرم جلوه می نمود/ وز دور بوسه بر رخ مهتاب می زدم

چشمم به روی ساقی و گوشم به قول چنگ/ فالی به چشم و گوش در این باب می زدم

نقش خیال تو تا وقت صبحدم/ بر کارگاه دیده بیخواب می زدم

ساقی به صوت این غزلم کاسه می گرفت/ می گفتم این سرود و می ناب می زدم

خوش بود وقت حافظ و فال مراد و کام/ بر نام عمر و دولت احباب می زدم


تفسیر فال:

غم ها و ناراحتی های  تو عاقبت به خوشی و سعادت منجر خواهد شد. با تحمل ناراحتی های امروز، قدر سعادت فردا را بهتر می شناسی. قدر لحظه های عمر را بدان و فداکار و صادق باش.

دعوتنامه جلسه دفاعیه

جلسه دفاع از پایان نامه کارشناسی ارشد
گروه علم اطلاعات و دانش شناسی دانشگاه خوارزمی


عنوان:
تحلیل محتوای کیفی کتاب های روش تحقیق در علوم انسانی و اجتماعی منتشر شده در       سال های 1380-1391

استاد راهنما: دکتر یزدان منصوریان
استاد مشاور: دکتر نصرت ریاحی نیا
استاد داور: دکتر عبدالرحیم نوه ابراهیم

دانشجو: سیما شهباز


تاریخ دفاع: 15 مهر 92

مکان: دانشکده روانشناسی و علوم تربیتی- اتاق 222
ساعت: 12-13
 
حضور شما باعث خوشحالی و سرافرازی است.
ادامه نوشته


.


                                                        پیش از این ها فکر می کردم خدا....


ادامه نوشته

دعوتنامه تان را دریافت کرده اید؟

ر

رحمت

م

مغفرت

ض

ضیافت خدا

ا

آمرزش

ن

نشانه های خدا و باز هم ناسپاسی ما...


به نظر من "رمضان" جمع این واژه هاست. نظر شما چیه؟


پول

پول همیشه جایی بلندتر از قد ماست!

برای رسیدن به آن مواظب باشیم روی چه جیزهایی پا می گذاریم!


درون هر سیب، دانه های محدود است

و

درون هر دانه، سیب های نامحدود!

چیستانیست عجیب...

دانه باش، نه سیب!

دو نقطه


بارالها …

“زخم”ها ، “رحم” میخواهند …


                                                                  فقط این دو نقطه را بردار …

رجب، نیایش، بندگی



یک ترانه، می تواند لحظه ای را تغییر دهد.

یک ایده، می تواند دنیایی را عوض کند.

یک قدم، می تواند سفری را آغاز کند.

اما یک دعا...

می تواند حتی ناممکن را دگرگون کند.

التماس دعا

ببار ای بارون ببار...

روز معلم مبارک

کلاس سوم راهنمایی/ مدرسه تهذیب

کلاسمون انتهای راهرو سمت راست بود. خوب یادمه که یه پنجره ی بزرگ رو به حیاط هم داشت. زنگ تفریح که تموم شد همه بچه ها سر کلاس حاضر شدند و چند دقیقه بعد هم خانم جلالی (دبیر درس علوم) سرکلاس آمدند.

درس پرسیدنشان که تمام شد شروع کردند به درس دادن...

یادمه اونروز سر کلاس خانم جلالی خیلی شیطونی کردیم. چند بار بهمون تذکر داد. دیگه ما شده بودیم جمله ثابت حرف هاش. هر چند دقیقه یکبار می گفت: سیما و شهرزاد و خدابنده، آروم بشینید! خدابنده دختر خودش بود! جالب بود که اکثر بچه ها رو به اسم کوچیک صدا می کرد جز دختر خودش که فقط فامیلیشو می گفت!

خلاصه اونروز تذکر های پی در پی خانم جلالی آروممون نکرد و هی آتیش سوزوندیم... تا اینکه بنده خدا حسابی از دستمون عصبانی شد و با صدای بلند گفت:

خدا شاهده اگه یه بار دیگه شلوغ کنید هر سه جفتتونو از کلاس میندازم بیرون!

فکر کنید...

هر سه جفت!

واقعا میشه که جفت سه تا باشه؟!

خانم جلالی این جمله رو گفت و بهمون اخم کرد. اما ما سه تا که داشتیم از خنده منفجر می شدیم به ناچار سرمونو پایین انداخته بودیم که چشم تو چشم خانم جلالی نشیم تا اینکه من چشم سفید به عنوان اولین نفر سرمو بلند کردم و در حالیکه به زور می خواستم جلوی  خندمو بگیرم چشم تو چشم خانم جلالی شدم و یه دفه دیدم که خودشم لبخند زد! :) تازه اون موقع متوجه شدن که چی گفتن! و دلیل خنده ما چیه؟!

و بعد از اون هم کل کلاس غرق خنده شد...

نمی دونم چی شد که امروز ذهنم رفت به دوران راهنمایی و مدرسه تهذیب و این خاطره به یادماندنیم...


خانم جلالی عزیز و سایر معلم های بزرگم، هر کجا هستید روزتان مبارک


خاطره شماره (4): اولین و آخرین گوش وایستادن من!


دکتر فرج پهلو؛  لطفا حلال کنید...

یادش بخیر... از ترم اول که رفتیم دانشگاه تا خود ترم پنجم من همش ترم شماری می کردم که یک کلاس با دکتر فرج پهلو بگذرونم. آخه اگه یادتون باشه تا ترم پنجم با ایشون درس نداشتیم. نمی دونم چرا؟ ولی یه حس کنجکاوی عجیب غریب به جونم افتاده بود و هیچجوری هم خنثی نمی شد. همش از خودم می پرسیدم یعنی کلاسای دکتر فرج پهلو چطوری اند؟ چرا ما باهاشون هیچ درسی نداریم... و چندین و چند سوال دیگه که از بس از خودم پرسیده بودم خسته شده بودم. ترم ها پشت سر هم گذشتن و کم کم سال بالایی شدیم اما همچنان با دکتر فرج پهلو کلاس نداشتیم! تا اینکه یک روز واقعا صبرم تموم شد! اگه اشتباه نکنم ترم چهارم بودم که یه روز، 70 دقیقه تمام پشت در یکی از کلاس های دکتر فرج پهلو، به معنی واقعی کلمه گوش وایستادم!!!

اگه اطلاعات حافظه م خوب ذخیره شده باشد و اشتباه نکنم کلاس پایگاه های اطلاعاتی با 83 ئی ها بود! هیچ وقت فراموش نمی کنم که هفتاد دقیقه تموم، اونم با استرسی باور نکردنی پشت در کلاس دکتر فرج پهلو گوش وایستادم فقط به عشق اینکه صدای تدریس استاد رو بشنوم تا ذوق 4 ترم روزشماری کردنم کور نشه! از یه طرف دوست داشتم به درس گوش بدم و از یه طرف دیگه هم فقط به این فکر می کردم که اگه هر آن یه نفر درِ کلاس رو باز کنه و منو پشت در ببینه چی می شه؟! تازه استرس حضور و رفت و آمد افراد توی راهرو دانشکده هم به عنوان اشانتیون عذابم می داد... اما خاطره اون روز با همه استرس هایی که تحمل کردم، لذتی باورنکردنی به همراه داشت.

و امروز بعد از 5 سال لحظه به لحظه ی خاطره ی اون روز دوباره برام زنده شد! فقط ای کاش دکتر فرج پهلو هم حلال کنند.

 

تقدیم به همه اساتید بزرگواری که سال های سال، بزرگوارانه تحملم کردند.


--------------------------

پ.ن: دوست داشتم این پست تو هفته معلم منتشر بشه ولی به دلیل اذیت کردن های بلاگفا به تاخیر افتاد.

در کوچه باغ خاطرات...

سلام به همه.

خوبید؟ خوشید؟ سلامتید؟ چه خبرا؟

گرچه که می دونم جواب هیچ کدوم از سوالامو نمی گیرم ولی نمی دونم چرا بازم یاد نمی گیرم که نپرسم!

بگذریم...

بچه ها مدت هاست که کم پیدائیم... شاید هممون. نمی دونم چرا؟ ولی هر چی هست بهتره که بیشتر از این دیگه ادامه پیدا نکنه.

امروز داشتم به خاطراتمون فکر می کردم. تلخ و شیرین... کوتاه و طولانی... و شاید فراموش شده و عمیق! گفتم شاید بد نباشه یه مسابقه خاطره نویسی راه بندازیم. مطمئنم که هممون خاطرات شنیدنی زیاد داریم. مگه نه؟

دوست دارم نظراتتون رو بنویسید. اگه موافق بودین از همین امشب شروع می کنیم و هر روز یکی یه پست خاطره بذاره بعد آخر ماه هر کس قشنگ ترین خاطره ای که خونده رو انتخاب کنه. آخر کار هم خاطره ای که رای های بیشتری رو به خودش اختصاص بده، تو مسابقه اول می شه!

البته می دونید که این مسابقه فقط یه بهانه ست. یه بهانه برای دست به قلم شدن و نوشتنمون...

منتظر نظراتتون می مونم.

خرد بودایی


وقتی سنگ هایی را که بر من انداختند برداشتم،


                                              یکی از آن ها جواهر بود!


جهانی ترین تیتر دنیا


جهانی ترین تیتر دنیا/ سینا علی محمدی.- تهران: فصل پنجم، 1390.

موضوع: شعر فارسی- قرن14. بهاء: 2500 تومان




تفاوت را حتی از صفحات آغازین کتاب نیز می توان حس کرد. نویسنده در صفحه تقدیم نوشته است: "بدهکاری فراوانی برای خاطرات مشترکمان دارم. این کتاب تقدیم می شود به "الهام لایقی""

استفاده از عبارت های خلاقانه و نو از ویژگی های شعر این شاعر است. هم از تلخی ها نوشته است و هم از شیرینی ها. کتاب را که تمام می کنی حالت خوب می شود. نه در رویارویی سپید و بی لک به سر می بری و نه اینکه سطرهای کتاب سیاه دلت کرده اند! به نوعی منطق فازی متعادل می رسی که خاکستری را هم رنگی از رنگ ها می داند. رنگی از واقعیت!

"از باد هم سبقت می گیرم
این بزرگراه
این پدال لعنتی
عجیب فراموشی می آورد

هر چه دورتر می روم
نزدیک تر می شوی

حالا 160 کیلومتر در ساعت دوستت دارم" ص.44

"جهانی ترین تیتر دنیا" نمونه موفقی از شعر معاصر است. دقیق که می شوی عمقش را حس می کنی. احساس شاعر از سطر سطر کتاب به خواننده منتقل می شود.

علی محمدی مفاهیم شعرش را در وهم و خیال نمی سراید بلکه از دنیای واقعی اطرافش وام می گیرد.

"بالاخره رودخانه هم خشکید
و ماهی ها فهمیدند
آب مایع حیات نیست
گاهی یک قلاب هدیه ای است برای زندگی در سال جدید...! " ص.52


کتاب "جهانی ترین تیتر دنیا" برگزیده نخست شعر فجر ایران (1388)، برگزیده نخست جایزه بزرگ مقاومت اسلامی(1388)، و برگزیده نخست جایزه ادبی طهران(1388) است.
انتشارات فصل پنجم (ناشر تخصصی شعر) چاپ دوم این اثر را روانه بازار نشر کرده است.

اگر به دنبال سوژه مطالعاتی شاعرانه بودید این کتاب می تواند گزینه مناسبی برای مطالعه در یک بعدازظهر بهاری باشد.

تا بال به بال عشق بستی/ تا هست جهان همیشه هستی


به کجا چنین شتابان؟!؟!



دل در جوشش ناب عرفه، وضو مي گيرد و در صحراي تفتيده عرفات، جاري مي شود.

آن جا كه ايوان هزار نقش خداشناسي است. لب ها ترنم با طراوت دعا به خود گرفته و چشم ها امان خود را از بارش توبه، از دست داده اند.

دل، بيقرار روح عرفات، حضرت اباعبدالله الحسين (ع) شده است. پنجره باران خورده چشم ها از ضريح اجابت، تصوير مي دهد و اين صحراي عرفات است كه با كلمات روحبخش دعاي امام حسين (ع) و اشك عاشقان او بر دامن خود اجابت را نقش مي كند.

اشك و زمزمه ما را نيز بپذير، اي خداي عرفه.


التماس دعا


راستی!

یادم رفت بگم...

خدا با همه جبروتش، ناز می خرد

نیاز کن...


صرفا جهت اطلاع!

نمایشگاه سالانه کتاب دانشگاهی

25 الی 29 آبان ماه 1390

تهران. بزرگراه چمران. بوستان گفتگو

با 30 درصد تخفیف، ویژه دانشجویان و دانشگاهیان


جهت کسب اطلاعات بیشتر کلیک کنید


وظیفه ما در مقابل خوبی های دیگران


سلام به همه

امیدوارم که خوب تر از خوب باشید.

راستشو بخواید این چند روز اخیر که دچار یه آنفولانزای خفیف شده بودم وقتی رفتار هم اتاقی های نازنینم رو دیدم دیگه مطمئنِِ مطمئن شدم که انسانیت هنوز زنده ست!

با وجودی که مشکلم اصلا مهم نبود و فقط یه سری علائم جزئی داشتم ولی هر کاری می خواستم توی اتاق انجام بدم بندگان خدا هم اتاقی هام، مانع می شدن و همش می گفتن: تو مریضی باید استراحت کنی. فقط چند روزه که با همدیگه آشنا شدیم ولی به اندازه ی یه دوست واقعی بهم لطف داشتن و دارن.

دیدن اون همه محبت و لطف دوست هام باعث اصلی نوشتن این پست شد. امیدوارم خدا بهم توان بده تا بتونم محبت های بی دریغشون رو جبران کنم.

و اما مطلب اصلی پست:

وقتی کسی در حقمون خوبی کرد، یا اینکه یه کاری برامون انجام داد و یا حتی وقتی که یک نفر برای انجام کار یا خواسته مون تلاش کرد ولی انجام نشد؛ وظیفه ما در قبال اون فرد اینه که:

1. از سپاس و تشکر از اون فرد غافل نشیم. حتی اگه شده در کمترین حد تشکر (تشکر زبانی).

2. تا آخر عمر و برای همیشه لطف و عنایتی رو که اون فرد در حقمون کرده، تو ذهن و فکرمون نگه داریم و هررررگز فراموش نکنیم.

3. همه جا از اون فرد به نیکی یاد کنیم و بابت لطف و محبتی که در حقمون کرده ازش تعریف و تمجید کنیم. تا تشویقی باشه برای دیگران که در انجام کارهای خیر پیش قدم شوند.

4. سعی در جبران لطف اون فرد داشته باشیم. حتی اگه شده با کمترین ها.


برداشتی از رساله حقوق امام سجاد علیه السلام


یه خبر خوب!



انسانیت هنوز زنده است! من مطمئنم...

خدایا شکرت که در پناه تو هستیم...