گذری به اهواز

قصد اهواز رو دارم.... شوقی در دلم هست و نوری در چشمانم 

همیشه همینطور است. اسم اهواز که می آید دلم قنج می رود. برخلاف بعضی از دوستان که می گویند اگر کلاهمان هم اهواز بیفتد برنمیدارم، من اهواز رو دوست دارم. اهواز یادآور روزهای خوبی است. یاد دوستان و زنده کردن خاطرات همیشه مرا خوشحال میکند. 

قصد اهواز دارم. .....دوست دارم بعضی از دوستان خوابگاه، دانشگاه، کارون، نادری، کاوه را ببینم.... باخودم برنامه ریزی میکنم . لبخندم را نمیتوانم پنهان کنم.همسرم می داند خیلی شادم 

اهواز رو دیدم و حالا دلتنگش شدم. متاسفانه برنامه دیدن دوستان جور نشد ولی اساتید رو دیدم. دکتر بیگدلی، دکتر فرجپهلو،دکتر عصاره و دکتر حیدری. چقدر دیدنشون به دلم نشست. چقدر بودن در کنارشون برام لذت بخش بود. جای تک تک دوستان خالی. کاش باز هم بشه مثل قدیمها دور هم جمع بشیم و بلند بلند بخندیم.  

یاد خوابگاه و روزهای خوبی که با هم بودیم، یاد سوری و پری و الهه و سکینه و گلی و ... بخیر

آقای قمر هم که مثل همیشه شاد و سرزنده(البته نه به سرزندگی گذشته). گفت از قول من به همه سلام برسون.کلی راجع به اردوها حرف زدیم و خاطره تعریف کردیم. و درنهایت 

84ی های عزیزم 

دلتنگتون هستم 

به امید دیدنتون

خودت را اصلاح کن

گاهی خودت رامثل یک کتاب ورق بزن، 

انتهای بعضی فکرهایت " نقطه" بگذار که بدانی باید همانجا تمامشان کنی. 

بین بعضی حرفهایت "کاما" بگذار که بدانی باید با کمی تامل ادایشان کنی . 

پس از بعضی رفتارهایت هم "علامت تعجب" و آخر برخی عادت هایت نیز علامت "سوال" بگذار . 

 تا فرصت ویرایش هست... خودت را هر چند شب یکبار ورق بزن... 

حتی بعضی از عقایدت را حذف کن ... اما بعضی را پر رنگ.

تبریک

تبریک به خانم سیامکی عزیز

به امید موفقیت همه هشتادو چهاری ها

ببینید اینجارو

گروه وایبری!

یه گروه وایبری ساختیم..

محض احتیاط مبادا ثانیه ای از حال هم بی خبر باشیم! :)

شماره همه بچه هارو نداشتیم. اگه شما هم جا موندی یه پی ام به ۰۹۳۸۱۲۵۰۰۷۵ بده. الخلاص!

والا!

به یاد اولین مهر دانشگاه

پا به پای کودکی هایم بیا/ کفش هایت را پا کن تا تا


قاه قاه خنده ات را ساز کن/ باز هم با خنده ات اعجاز کن


پا بکوب و لج کن و راضی نشو/ با کسی جز عشق همبازی نشو


بچه های کوچه را هم کن خبر/ عاقلی را یک شب از یادت ببر


خاله بازی کن به رسم کودکی/ با همان چادر نماز پولکی


طعم چای و قوری گلدارمان/ لحظه های ناب بی تکرارمان


مادری از جنس باران داشتیم/ در کنارش خواب آسان داشتیم


یا پدر اسطوره دنیای ما/ قهرمان باور زیبای ما


قصه های هر شب مادربزرگ/ ماجرای بزبز قندی و گرگ


غصه هرگز فرصت جولان نداشت/ خنده های کودکی پایان نداشت


هرکسی رنگ خودش, بی شیله بود/ ثروت هر بچه قدری تیله بود


ای شریک نان و گردو و پنیر/ همکلاسی باز دستم را بگیر


مثل تو دیگر کسی یکرنگ نیست/ آن دل نازت برایم تنگ نیست؟


حال ما را از کسی پرسیده ای؟/ مثل ما بال و پرت را چیده ای؟


حسرت پرواز داری در قفس؟/ می کشی مشکل در این دنیا نفس؟


سادگی هایت برایت تنگ نیست؟/ رنگ بی رنگیت اسیر رنگ نیست؟


رنگ دنیایت هنوزم آبی است؟/ آسمان باورت مهتابی است؟


هرکجایی, شعر باران را بخوان/ ساده باش و باز هم کودک بمان


باز باران با ترانه ، گریه کن / کودکی تو، کودکانه گریه کن


ای رفیق روزهای گرم و سرد/ سادگی هایم به سویم باز گرد!

 

خبر عرووووووسیییییییی

مژده         مژده

آقا سپهر داماد می شود

دست و جیییییییغ و هوراااااااااااااااااااااا

سپیده عزیزم و سپهر جان پیوندتان مبارک

 yaspic.ir akse 2khtar 121 عکس های کارتونی عروس و داماد

هرچند که فقط یه هفته س عروس مال خودمون شده ولی باید زودتر از اینا این تبریک رو تو وبلاگ میذاشتیم ولی بر من یکی ببخشید چون رمز و نام کاربری نداشته بودم با این حال قسمت این بود که خودم به عنوان خواهر شوهر اصلی و زرنگ این پست رو بذارم و خودم اولین نفری باشم که تو محیط مجازی تبریک میگم... چون من تبریکامو قبلنا گفته بودم ....

از خدای بزرگ براتون آرزوی سعادت و خوشبختی تام میکنم

از صمیم قلب خوشحالم که تنها داداشیمون جفت شد و رفت قاطی مرغا

چون داداش سپهر واسمون عزیزه قطعا خانمشم تو جمع خانواده ۸۴ عزیزتره

مباررررررررکهههههههههه ایشالاااااا

دوستتان داریم

بودن یا نبودن!

 

 

گاهی آدم می ماند بین بودن یا نبودن!

به رفتن که فکر می کنی، اتفاقی می افتد که منصرف می شوی!

میخواهی بمانی، رفتاری می بینی که انگار باید بروی!

این بلاتکلیفی با خود، خیلی غمناک است!

 

 

شازده کوچولو: من مسئول گلم هستم.

 

شازده کوچولو گفت: اهلی کردن یعنی چه؟

روباه گفت: چیزی است که پاک فراموش شده...

 

خداروشکر.

خدارو شکر هنوز مثل گذشته می توانم بنشینم و بنویسم..

خداروشکر هنوز وبلاگی هست که برعکس من، ساده مانده...

خداروشکر روزها گرچه تند تند تکرار می شوند اما هنوز شمع امید در دلمان سو سو می زند.

خدار روشکر هنوز چیزهای هست که یه روز کامل حالمان را خوب کند، مثلا همین عکس های عرشیا..

خداروشکر زندگی لقمه لقمه است وگرنه خیلی گلوگیر بود.

خداروشکر هنوز دلم تنگ می شود، برای دوستانم، برای خاطراتم، برای وبلاگمان...

خداروشکر. 

آدمهای لبخندهای همیشگی‌

آدمهایی هستند که اهل غر زدن نیستند.

ناله نمیکنند...

حوادث و غم‌های زندگی‌شان را نمی‌گیرند سر دست و سر هر گذری فریادش نمی‌زنند.

آدمهای لبخندهای همیشگی‌اند این آدمها...

تکیه‌گاهند ...

و کسی معمولا شکستن‌شان را نمی‌بیند.

همین آدمها اما گاهی پشت لبخندهای همیشگی‌شان، پشت ظاهر آرام و صبورشان غم‌های بزرگی دارند.


خواستم بگویم:

 حواستان به این آدمها باشد.

عرشیا


سلام

خوبید

دلتنگتونم خیلی زیاد...

پسرم 6 فروردین دنیا اومد، بهاریه...

امیدوارم خوب باشید


الان 43 روزشه؛ عکساش:


اینجا چند ساعتش بیشتر نیست، تازه به دنیا اومده، تو بیمارستان


می خنده


خوابه


باغ عمو


و


شبیه خودمه یا نه؟؟ :)

دعوتت می کنم که نیایی!

همین ۲۶ م که میاد! شنبه ساعت ۱۰ صبح، در کلاسی که ظرفیتش کلا ۱۶ نفر است! در دانشکده ای که افتخار زمین و زمان است بنده از پایان نامه خودم در باب «بخش کودک کتابخانه های عمومی» دفاع خواهم کرد!

به گفته خودم این پایان نامه از بهترین و کاربردی ترین (نه فلسفی ترین) پایان نامه حال حاضر جامعه علمی است! اما متاسفانه یک جای کار ایراد دارد و آن هم اساتید کلا یه جور ناجور دیگر فهمند!

این را می نویسم که اگر فردا روزی دیدید نمره بنده زیر ۱۸ هم شد! تعجب نکنید! با استاد مشاورم همون وسطای کار اختلاف نظر پیدا کردم و کلا انصراف دادیم از همکاری با هم! با استاد راهنما هم که جز این اواخر ارتباطی نداشتم و از مرحله «فلسفه کودک» پا آن ورتر نگذاشتیم!! از همکار و معاونت پژوهشی اداره هم که خوب بگذریم..

فقط من بودم و من و من و من و یه دلکی که می سوخت برای کودکانی که میخواهند در کتابخانه های ایران رشد کنند!

حاصل کار من همین است:

اختصاص کتابدار کودک در کتابخانه هایی که بیش از ۴ کتابدار دارند!

اختصاص ۱۵ درصد هزینه ها به بخش کودک

اختصاص ۱۵ درصد از فضای کتابخانه به کودکان

اافزایش منابع کودک از ۶ درصد کنونی به حداقل ۲۰ درصد!


همین چندتا که تقریبا مصوبه اش در حال نهایی شدن است برای من یک ۲۰ است حالا کل جامعه علمی جمع شوند شهادت دهند این پایان نامه در مرز های علم حرکت نکرده و دانش افزایی ندارد، به درک! والسلام!

نیایش

خدایا ،

بگذار به جای این که دعا کنم تا از خطر ایمن باشم

                                                           بی مهابا به مصاف آن بروم .

بگذار به جای این که برای تسکین دردم التماس کنم

                                                           توانایی غلبه بر آن را داشته باشم.

بگذار به جای این که در جبهه ی نبرد زندگی به دنبال متحد بگردم

                                                           به توانمندی های خود متکی باشم.

بگذار به جای این که نگران خود باشم

                                                           دل به صبری ببندم که آزادی ام را نوید می دهد.

خداوندا

عطایی کن تا از ترس فاصله بگیرم

و رحمت تو را نه تنها در موفقیت ها بلکه در شکست هایم نیز احساس کنم.

"رابین درانات تاگور"

خواستن بدونید!

میگن روباهه هر روز گیر میداد به خره که "کلات کو؟" بیچاره خره می گفت بابا من خرم، کلاه ندارم! خلاصه روباهه به بهونه کلاه هر روز سوار خره میشد! (حالا)
خره شاکی میشه میره پیش آقا شیره که این روباهه پدر مارو درآورده هر روز الکی گیر میده کلات کو! الکی سوار ما میشه!
القصه شیره روباهه رو می بینه بهش میگه عزیز دلم! تو که میخای سوار خره شی حداقل بگرد یه بهونه درست حسابی پیدا کن! آخه کلاه هم شد بهونه!!

بازم القصه، فرداش روباهه خر رو می بینه بهش میگه شنیدم رفتی رو یونجه های اونور مزرعه؟ خره میگه و والا میخای بریم ببینیم؟ روباه میگه نه! شنیدم توله سگه رو با لگد زدی؟ خره می گه: نه والا، میخای صداش بزنم!

باز بازم القصه هر چی روباهه خواست بهونه بیاره تیرش به سنگ خورد، دید نمیشه برگشت گفت: باشه قبول، حالا بگو کلات کو؟

-----------------
جدول اصلاحات، لطفا جایگزین کنید:
خر: بنده دانشجو
روباه: استاد راهنما
هر صبح: دانشکده!
شیر: (بعضیا)
سوار خر شدن: در اینجا دقیقا منظور معنای واقعی خودش می باشد!
یونجه اونور مزرعه: آوردن مطالبی از بلاد کفر!
توله سگ: (نوشته های اون بعضیا)
کلات کو؟ : نویسنده منظورش دقیقا برعکس بوده! اینجا منظور "وجود کلمه فروید مادر مرده! در پایان نامه ای که موضوعش کودک است!"

عکس و خبر

سلام

اینم از عکسایی که گفته بودم

عکسا به دلایلی حذف شدند

 و نیکای دلبندم که دیگه واسه خودش خانمی شده

  

و اما خبر

یه کوچولوی دیگه در راهه

لیلا جون داره مامان میشه

۱ گل پسر که احتمالا اسمش عرشیا باشه

 

یادگار

۸۴ی ها برای من

یادگار روزهایی هستند که نه فرامــــــــــوش می شوند و

                                                                                     نه تکــــــــــــــــــــــــــــرار

 


 دلم میخواست چندتا عکس براتون بذارم:

عکس نیکا، امیرحسام پسر سکینه و دلنیا دختر الهه(هم اتاقیمون، همون که روانشناسی میخوند)

حیف نشد

انشاءالله دفعه بعد عکساشون رو میذارم و البته چندتا خبر غافلگیرکننده هم دارم که بعد از کسب اجازه از صاحبان اخبار اونها رو منتشر میکنم.

شاد باشید و موفق...

تفأل

به یاد پاییز زیبای شیراز و حافظیه و غزل خوندن های سکینه خانوم گلمون...

تقدیم به همه


دیشب به سیل اشک ره خواب می زدم/ نقشی به یاد تو بر آب می زدم

ابروی یار در نظر و خرقه سوخته/ جامی به یاد گوشه محراب می زدم

هر مرغ فکر کز سر شاخ سخن بجست/ بازش ز طره تو به مضراب می زدم

روی نگار در نظرم جلوه می نمود/ وز دور بوسه بر رخ مهتاب می زدم

چشمم به روی ساقی و گوشم به قول چنگ/ فالی به چشم و گوش در این باب می زدم

نقش خیال تو تا وقت صبحدم/ بر کارگاه دیده بیخواب می زدم

ساقی به صوت این غزلم کاسه می گرفت/ می گفتم این سرود و می ناب می زدم

خوش بود وقت حافظ و فال مراد و کام/ بر نام عمر و دولت احباب می زدم


تفسیر فال:

غم ها و ناراحتی های  تو عاقبت به خوشی و سعادت منجر خواهد شد. با تحمل ناراحتی های امروز، قدر سعادت فردا را بهتر می شناسی. قدر لحظه های عمر را بدان و فداکار و صادق باش.

دعوتنامه جلسه دفاعیه

جلسه دفاع از پایان نامه کارشناسی ارشد
گروه علم اطلاعات و دانش شناسی دانشگاه خوارزمی


عنوان:
تحلیل محتوای کیفی کتاب های روش تحقیق در علوم انسانی و اجتماعی منتشر شده در       سال های 1380-1391

استاد راهنما: دکتر یزدان منصوریان
استاد مشاور: دکتر نصرت ریاحی نیا
استاد داور: دکتر عبدالرحیم نوه ابراهیم

دانشجو: سیما شهباز


تاریخ دفاع: 15 مهر 92

مکان: دانشکده روانشناسی و علوم تربیتی- اتاق 222
ساعت: 12-13
 
حضور شما باعث خوشحالی و سرافرازی است.
ادامه نوشته

خیر مقدم به خودم

سلام بر دوستان

خوبید؟

خبری ازتون نیست!

بنده بعد از ۶ ماه از اول مهر اومدم کتابخونه

تو این مدتی که خونه بودم هیچ کار مفیدی انجام ندادم بجز نگهداری از نیکا و هر از گاهی سری به وبلاگ زدن.

اما وبلاگ خیلی بی رونق شده نمیدونم چرا هیشکی دوس نداره بیاد. کسانی هم که مطلب میذارن اینقدر بدون نظر میمونن که دیگه دلشون نمیخواد پست جدیدی بذارن.

تقدیم به همه دوستان

"گاه می اندیشم چندان مهم نیست اگر هیچ از دنیا نداشته باشم

                              همین مرا بس که انسانهایی در زندگیم هستند که زلال تر از بارانند"

راستی خیلی از دوستان از جمله سوری، لیلا، ربابه، الهه و... ازم خواستن که عکس نیکا رو بذارم(فکر نکنید خودم خواستم)

 

پ.ن: زمان عکس: چهارماهگی نیکا، عکاس: پری،مکان: طاق بستان کرمانشاه

روز آخر

اومد پيشم حالش خيلي عجيب بود فهميدم با بقيه وقتا فرق ميکنه

گفت: رفیق يه سوال دارم که خيلي جوابش برام مهمه

گفتم: چشم اگه جوابشو بدونم خوشحال ميشم بتونم کمکت کنم

گفت: من رفتني ام!

گفتم: يعني چي؟

گفت: دارم ميميرم

گفتم: دکتر رفتی، خارج از کشور؟

گفت: نه همه دکترا اتفاق نظر دارن، گفتن خارج هم کاري نميشه کرد.

گفتم: خدا کريمه، انشالله که بهت سلامتي ميده

با تعجب نگاه کرد و گفت: اگه من بميرم یعنی خدا کريم نيست؟

فهميدم آدم فهميده ايه و نميشه کلاه سرش گذاشت 

و الکی امیدوارش کرد

گفتم: راست ميگي، حالا سوالت چيه؟

گفت: ...

ادامه نوشته

ساعت چهار بار نواخت!

یه موقع هایی هم هست دلت یهو برا یه نفر تنگ میشه

بیخودی

وسط هزار تا گرفتاری

دلت میخاد بشینی یه گوشه ببافی

ببافی که کجا بودی

ببافی که اگه بود کجا بودی

ببافی..

اونقد که خوابت ببره..

درست به وقت همین دلتنگی..



.


                                                        پیش از این ها فکر می کردم خدا....


ادامه نوشته

دعوتنامه تان را دریافت کرده اید؟

ر

رحمت

م

مغفرت

ض

ضیافت خدا

ا

آمرزش

ن

نشانه های خدا و باز هم ناسپاسی ما...


به نظر من "رمضان" جمع این واژه هاست. نظر شما چیه؟


پول

پول همیشه جایی بلندتر از قد ماست!

برای رسیدن به آن مواظب باشیم روی چه جیزهایی پا می گذاریم!


درون هر سیب، دانه های محدود است

و

درون هر دانه، سیب های نامحدود!

چیستانیست عجیب...

دانه باش، نه سیب!

6

سلام به همه همکلاسیای قدیمی

جالبه امسال 6 مین سالروز تولد "ساده باشیم" رو یادم رفت پست بزارم! الان یادم افتاد! بیش از 40 روز بعد!

خوب این نشون میده گرفتاریا زیاد شدن..

امیدوارم شما مث من فراموشکار نشده باشین!

ساده باشیم.. شش ساله شد! 

دلم میخاست شش تا دلیل بنویسم که چرا اینجارو دوست دارم!  شاید اولیش اینه که هنوز بیاد همه همکلاسیام هسم.. یکی دیگه اینکه روزهای اهواز روزهای خاطره انگیزی بودن و اینجا نشونه اون روزهاست.. یه دلیل دیگه اش اینه کلی ذوق میکنم وقتی می بینم دوستام پیشرفت میکنن.. ازدواج میکنن، بچه دار میشن، و کلی پیشرفت دیگه! چهارمین دلیلم اینه که این روزهایی که دارم روزهای خوبی نیست.. پنجمین دلیلم اینه که ساده باشیم مثل اسمش پر از سادگیه!

ششمین دلیل.. شما نمیخاین چیزی بگین؟

عمریست حریف می نمی شوم..

هم صحبت پیر عاقل نمی شوم

دردم تویی و غرقم به شوق تو

شکرا که رو به ساحل نمی شوم...

دو نقطه


بارالها …

“زخم”ها ، “رحم” میخواهند …


                                                                  فقط این دو نقطه را بردار …

رجب، نیایش، بندگی



یک ترانه، می تواند لحظه ای را تغییر دهد.

یک ایده، می تواند دنیایی را عوض کند.

یک قدم، می تواند سفری را آغاز کند.

اما یک دعا...

می تواند حتی ناممکن را دگرگون کند.

التماس دعا

ببار ای بارون ببار...