خاطره شماره دو...ادب استاد!!!!
لطفا جنبه داشته باشیییید
یه روز سر کلاس استاد ریاضیات(آقای....؟؟؟) که منم مثل سپهر اسمشون یادم نمیاد ...در ادامه مطلب ببینید....
لطفا جنبه داشته باشیییید
یه روز سر کلاس استاد ریاضیات(آقای....؟؟؟) که منم مثل سپهر اسمشون یادم نمیاد ...در ادامه مطلب ببینید....
این خاطره ای رو که الان می خوانید رو بنده در 3 آبان 1389 در وبلاگ خودم (منبع: یکی یکی) نوشتم.
فکر کردم برای شروع بد نباشه البته بگم من خاطره های جداب تری خواهم داشت...
از اونجایی که شخص دوم این خاطره خانم سیامکی هستش، کسب اجازه می شود از دوست خوبمان، خانم سیامکی و از این فرصت هم استفاده میکنم که به ایشون و همسر محترمشون آقا احسان (دوماد ساده باشیم.. ) ازدواجشون رو تبریک میگم چرا که سعادت نداشتیم (البته دعوت هم نشدیم) در جشن عروسیشون باشیم...
بگذریم.
خوب این خاطره مربوط میشه به درس تاریخ ادبیات جهان!!
کلا تو کله من از قدیم الایام این درسا نمیرفت که نمیرفت!!
نخونده و مثل همیشه "بوق بوق" رفتم دانشکده...
سلام به همه.
خوبید؟ خوشید؟ سلامتید؟ چه خبرا؟
گرچه که می دونم جواب هیچ کدوم از سوالامو نمی گیرم ولی نمی دونم چرا بازم یاد نمی گیرم که نپرسم!
بگذریم...
بچه ها مدت هاست که کم پیدائیم... شاید هممون. نمی دونم چرا؟ ولی هر چی هست بهتره که بیشتر از این دیگه ادامه پیدا نکنه.
امروز داشتم به خاطراتمون فکر می کردم. تلخ و شیرین... کوتاه و طولانی... و شاید فراموش شده و عمیق! گفتم شاید بد نباشه یه مسابقه خاطره نویسی راه بندازیم. مطمئنم که هممون خاطرات شنیدنی زیاد داریم. مگه نه؟
دوست دارم نظراتتون رو بنویسید. اگه موافق بودین از همین امشب شروع می کنیم و هر روز یکی یه پست خاطره بذاره بعد آخر ماه هر کس قشنگ ترین خاطره ای که خونده رو انتخاب کنه. آخر کار هم خاطره ای که رای های بیشتری رو به خودش اختصاص بده، تو مسابقه اول می شه!
البته می دونید که این مسابقه فقط یه بهانه ست. یه بهانه برای دست به قلم شدن و نوشتنمون...
منتظر نظراتتون می مونم.
