سفرنامه
خوبین الحمدالله؟
خوشین؟
راستش از اونجایی که هرچی و هرکی خواست تو وبلاگ کاری کنه بعضی با غر زدنشون و بعضی با نظراتشون اونو تو نطفه ذوق مرگ کردن، خواستم اعلام کنم ما از این بادا نیستیم که با این بیدا بیلرزیم! (خودم میدونم چی نوشتم!)
ما کارمون رو میکنیم و مهم نیست یه نفر پیدا بشه گیر بده که چرا مثلا عکس هایلایت منو اونجا تو شیر کردی وای وای وای کشفم کردن!! ( :) ) و یا اینکه طرف بیاد بنویسه شما و هم کلاسیات الن یا بلن!
مهم اینه حتی بعد از گذشت 4 سال..(بیشتر از خود با هم بودنمون) پرچم ساده باشیم بالاست..
دلم برا یه روز اون دوران تنگ شده..
چند هفته پیش رفتم کرمانشاه و خیلی سر زده رفتم کتابخونه شهدای فجر روانسر، جایی که خانم صیدی کار میکنه.. خب من بهش خبر ندادم چون از محبت و لطفی که همیشه داشته باخبرم و میدونستم خودشو میندازه تو زحمت..
جای همتون خالی بود.. قیافه خ صیدی دیدنی بود.. کلی عوض شده بود.. تعجب کرده بود و حول شده بود... بماند که بزرگتر و خانم تر شده بود (وارد جزییات نمیشم چون خانم محترم... حالا..) خیلی روز خوبی بود.. کتابخونه خیلی خوبی هم داشت.. و نشون میداد هنوز اون روحیه دانشگاه رو داره..
تو کرمانشاه احساس خاصی داشتم.. احساس این که این مردم برام آشنان.. فکر میکنم همشون شبیه صیدی بودن.. مهربون و خوش قلب.. جاتون سبز؛ پاوه، تازه آباد و حتی لب مرز زنگنه و نوسود و نودشه هم رفتم.. عالی بود.. یه همسفر خوب و خوش ذوق هم داشتم که سفر رو دلچسب تر میکرد..
جاتون خالی از کباب دنده کرمانشاه تا نون محلی و عسل طبیعی و رب انار هم که دیگه.. (دهنتون آب افتاد؟ نگفتم همرو...) حسابی کیف کردیم..
جاتون خالی بود.. , القصه اینکه مزه کرد حسابی!!
نیت کردم .. یه بار حتی یه بار هم شده.. به همه همکلاسیام سر بزنم!!
اصلا فکر میکنم نیام ناراحت میشین.. درسته؟؟ :) به با معرفتا زودتر سر میزنم!! :)