مثل اعتکاف..
شبستان کوچک شعر مامیزبان مرد تنهای قصه بود!
مرد قصه
خسته از عبادت و سجود
غرق در "قصه ی غرور"
از هر آنچه "آرزو" کرده بود
با تمام "درد هایی" که داشت
دست را شسته بود
او
از تمام قصه ها خسته بود...
+ نوشته شده در ۱۳۹۱/۰۲/۰۷ ساعت 13:9 توسط عبدالله جعفری
|