خاطره شماره سه...مهمونی!
وقتی در باز شد دیدیم ای داد بیداد که کف سالن سرامیکه(البته سرامیک مث الآن مد نبود که ملت کف آغلشونم باهاش فرش کنن!!! ) همه مون یه لحظه موندیم که باید با کفش بریم داخل یا کفشامون رو در بیاریم...خلاصه من جسارت کردم و با کفش رفتم داخل تا ببینم استاد بالاخره میگه چکار کنیم یا نه که خداروشکر گفت بیاین تو و کفشاتون در بیارین...این از اولین سوتیمون....
رفتیم داخل و روی مبل نشستیم و کلی هم اطرافو دید زدیم...تازه بعضیا هم از فرط فضولی زیاد به بهانه لباس عوض کردن حتی توی اتاق استاد هم سرک کشیدن...
چون بعضی آقایون هم این خاطرات رو می خونن اصلا درمورد ظاهر جذاب و لباس خوشگل رویا جون حرف نمی زنم ولی بگم که دلتون آآآآآآآآآآآآآآآآآآآب...![]()
خلاصه کنم استاد با کیک و چایی و میوه از هممون پذیرایی کرد و بماند که چقدر دوست داشتیم دوبار کیک بخوریم...اما رومون نشد...ولی در عوض همه حتی استاد از آرزوهای عاشقانه شون تعریف کردن و یه جورایی به علت جو گیری نزدیک بود پته بعضیا ریخته بشه روی آب ....
یه خورده که گذشت استاد بلند شد و یه سی دی شاد گذاشت و ضبطشو روشن کرد ...
۸۴ ای ها هم که در انجام حرکات موزون حسابی زبردست و استاد بودن...این شد که وقتی به خودمون اومدیم دیدیم جو همه رو بغل کرده و گذاشته وسط سالن و بشکن میندازه...ماهم که خجالتی!!! تو رودرواسی گیر کردیم و روشو زمین ننداختیم دیگه...!!!![]()
![]()
![]()
یه Librarians Party شد که باید می دیدین...هیچ وقت نمی تونین تصور کنین رقص با استادت چه حالی میده...![]()
جدی به این میگن استاد...عزیز دلم...![]()
خلاصه خیلی خوش گذشت دل همه ی اونایی که نبودن بسوزه...![]()