تشابه داستانی کوتاه از ادبیات غرب که به چندین زبان ترجمه شده و حکایتی از ادبیات عرفانی ایران
چشمهایش
چندین سال پیش، دختری نابینا زندگی می کرد که به خاطر نابینا بودن از خویش متنفر بود.او از همه نفرت داشت،الا نامزدش.
روزی،دختر به پسر گفت که اگر روزی بتواند دنیا را ببیند، آن روز، روز ازدواجشان خواهد بود.تا اینکه سرانجام شانس به او روی آورد و شخصی حاضر شد تا یک جفت چشم به دختر اهدا کند. آن گاه بود که توانست همه چیز، از جمله نامزدش را ببیند.
پسر شادمانه از دختر پرسید:((آیا زمان ازدواج ما فرا رسیده؟)) دختر وقتی که دید پسر نابینا است،شوکه شد.بنابراین در پاسخ گفت:((متاسفم،نمی توانم با تو ازدواج کنم،آخر تو نابینایی.))
پسر درحالی که به پهنای صورتش اشک می ریخت، سرش را به پایین انداخت و از کنار تخت دور شد. بعد رو به سوی دختر کرد و گفت:((بسیار خوب،فقط از تو خواهش می کنم مراقب چشمان من باشی.))
راز نابینایی
مردی زنی خواست،پیش از آنکه زن به خانه شوهر آید وی را آبله برآمد و یک چشم وی را خلل آمد.
مرد چون آن شنید گفت:((مرا چشم درد آمد)) ، پس از آن گفت:(( نابینا شدم!))
آن زن را به خانه وی آوردند و بیست سال با آن زن بود،آنگاه زن بمرد.مرد چشم باز کرد.
گفتند:(( این چه حالتست؟))
گفت:(( خویشتن را نابینا ساخته بودم تا آن زن از حال خویش اندوهگین نشود))
گفتند:(( تو بر همه جوانمردان سبقت کردی))
*****************
رسیدن به کمال و انسان کامل نهایت آرزوها و یکی از مهم ترین دغدغه های بشر در طول تاریخ حیات خود بوده است و ادبیات ملل گوناگون پر است از حکایت هایی که آمال انسان را برای انسانیت حکایت می کند و ادبیات کهن و پربار ایران زمین یکی از پربارترین آنها است ولی....آخر .... ای وای ......
ادبیات ایران در خاک مِهِین وطن غریب است ای وای بر من و ما.............