بغض

بغضی که می خواست پنهان بماند مثل بمبی توی گلوی مرضیه منفجر شد و هق هق گریه اش فضا را پر کرد و اشک هایش را سرازیر کرد.

وقتی که مرضیه گریه می کرد شانه هایش می لرزید، خیلی دلم می خواست شانه هایش را لمس کنم.اما از چشم های خدا ترسیدم.اما، نه از چشم های خدا نترسیدم چشم های خدا پاک و روشن بود.اما از دهن متعفن مردمی ترسیدم که مرضیه را به گریه انداخته اند.

 

کتاب:یک ربع به هشت

نویسنده:رزاق راشدی

ناشر:انتشارات مردمک