...
و بودنت جدای ما
زند به قلب خسته ام
به قامت شکسته ام
چنان خروش آتشی
که تا ابد بهانه ای
فروکشش نمی کند...
سالها بود که دیگه نتونسته بودم حتی یه جمله از احساساتم رو بنویسم...سالها بود که اینقدر در خودم رخنه نکرده بودم...و سالها بود که کنارم انسانی بود به بلندای قامت همه فرشتگان و به بزرگی همه ی عرش خدا و من هرگز نفهمیدم چه کسی کنارم هست و هنوز هم نفهمیدم چرا دیگر نیست...
بعد از ۵ روز هنوز باور نکردم رفته ای...هنوز باور نکردم که دیگر انگشتانی نیست که برایم تسبیح ذکر بگرداند... و هنوز باور نکردم کنج خانه مان خالی است از دریایی از محبت و نمیدانم آیا باز هم برکت بر سر سفره مان هست و آیا دیگر کسی هست که با نگاهش برای خدایمان نامه بنویسد و بگوید مواظب بچه هایم باش...
مادربزرگم دارم از نبودنت دق می کنم...هر لحظه که می گذره بیشتر داغون می شم و بیشتر دوست دارم که می بودی و من تمام لحظه های آیندم رو با تو می دیدم...شکستن پدرم رو دیدم...بهت و ناباوری مادرم رو حس کردم و بغض خودم رو بلعیدم... دیدی مامانجونم دیدی چه طور سیلی می خوردم و نبودی که بگویی بچه ام رو نزنید و من به خاطر تو گریه نکردم که فکر نکنی دردم آمد...
همیشه دوستت داشتم و دارم و خواهم داشت اگر میتوانی از خدایمان فرصت بگیر و برگرد تا دوباره زنده شوم...
بغض لعنتی رهایم کن...