تبليغاتX
ساده باشیم ...

ساده باشیم...

 شبیه خاطره های دیروزمان...


91/02/26 | سوری |   

یه سوال چند وقتیه ذهن منو درگیر کرده اما نمیتونم جوابشو پیدا کنم میخوام درموردش بحث کنیم شاید منم آروم شدم...

چرا این دنیا شده دنیای آدم بدا؟؟؟...هرکی که بد میکنه و دل میشکنه و ظلم میکنه کارش بیشتر راه میفته و آرزوهاش سریعتر برآورده میشن...

چرا وقتی به خدا التماس میکنیم یه اتفاقی نیفته می افته و وقتی ازش میخوایم یه اتفاقی بیفته نمی افته...

چرا گاهی هرچی بخدا التماس میکنیم و زار میزنیم هیچ جوابی ازش نمیشنویم...

واسه شما هم اینجوریه...؟؟؟؟


91/02/25 | سوری |   

هر روز شیطان لعنتی

خط های ذهن مرا اشغال میکند

هی با شماره های غلط زنگ می زند

آنوقت من اشتباه میکنم و او

با اشتباه های دلم حال میکند

دیروز یک فرشته به من می گفت

تو گوشی دل خود را بد گذاشتی

آنروزها که خدا به تو می زد زنگ

آخر چرا جواب ندادی و برنداشتی؟

یادش بخیر آنروزها مکالمه با خورشید

دفترچه های ذهن کوچک من را لبریز خاطره میکرد

امروز پاره است آن سیم ها که دلم را تا آسمان مخابره میکرد

با من تماس بگیر خدایا

حتی هزار بار

وقتی که نیستم

لطفا پیام خودت را روی پیام گیر دلم بگذار...


91/02/24 | صبا سیامکی |   

"تو" مثل لاله ی پیش از طلوع دامنه ها 

که سر به صخره می گذارد،

                                غریبی و پاکی

تو را ز وحشت طوفان به سینه می فشرم

                                     عجب سعــادت غمنــاکی !

 


91/02/23 | صبا سیامکی |   

وقتی خیس از باران به خانه رسیدم

برادرم گفت: چرا چتری با خود نبردی؟

خواهرم گفت: چرا تا بند آمدن باران صبر نکردی؟

پدرم با عصبانیت گفت: تنها وقتی سرما خوردی متوجه خواهی شد

اما مادرم در حالی که موهای مرا خشک می کرد گفت

باران احمق

                                            این است معنی مادر


91/02/23 | سوری |   

به بهشت نمی روم اگر مادرم آنجا نباشد...

تولد حضرت فاطمه(س) و روز مادر رو به تمام مادران گذشته،حال و آینده تبریک میگم


91/02/20 | سوری |   

من خوب می دانم ...

این ابر بخیل...

عاقبت سهم باران مرا خواهد داد...

و نهالستان دل من هم سبز خواهد شد...


91/02/20 | سوری |   

این خاطره جزئ بهترین تجربه های زندگیه منه که تو زندگی یه استادی داشتم که علاوه بر اینکه واقعا استادی رو یاد گرفته بود توی روابط دوستانه و صمیمی هم بی نظیر بود...

جا داره قبلش همین جا  ازشون بی نهایت تشکر کنیم و یادی ازشون کرده باشیم...هرجایی هستن بهترین ها رو براشون آرزو می کنیم...

یه روز توی دانشگاه با صبا داشتیم رد می شدیم که استاد مک. مارو صدا زد و همه بچه های کلاسمون رو به یه عصرونه توی آپارتمانشون دعوت کرد...به مناسبت خداحافظی از اهواز و رفتن به تهران...از من و صبا هم خواست تا بچه ها رو در جریان بذاریم و یه روز رو براشون تعیین کنیم و خبرشون کنیم...من و صبا هم در کمال ذوق زدگی قبول کردیم و رفتیم دنبال قضیه....

در ادامه مطلب بخوانید...


ادامه این پست را اینجا بخوانید.


91/02/19 | سوری |   

من از همین الان اظهار شرمندگی مفرط کنم بابت گفتن این خاطره که کمی دور از ادبه....البته بخدا من دختر باادبی هستما ولی خب خاطراتم همه مشکل دارن....خاطره فیلترشده به ذهنم نرسید

لطفا جنبه داشته باشیییید

یه روز سر کلاس استاد ریاضیات(آقای....؟؟؟) که منم مثل سپهر اسمشون یادم نمیاد ...در ادامه مطلب ببینید....


ادامه این پست را اینجا بخوانید.


+ پست های مشابه: مسابقه خاطره نویسی

91/02/19 | عبدالله جعفری |   

این خاطره ای رو که الان می خوانید رو بنده در 3 آبان 1389 در وبلاگ خودم (منبع: یکی یکی) نوشتم.

فکر کردم برای شروع بد نباشه البته بگم من خاطره های جداب تری خواهم داشت...

از اونجایی که شخص دوم این خاطره خانم سیامکی هستش، کسب اجازه می شود از دوست خوبمان، خانم سیامکی و از این فرصت هم استفاده میکنم که به ایشون و همسر محترمشون آقا احسان (دوماد ساده باشیم.. ) ازدواجشون رو تبریک میگم چرا که سعادت نداشتیم (البته دعوت هم نشدیم) در جشن عروسیشون باشیم...

بگذریم.


خوب این خاطره مربوط میشه به درس تاریخ ادبیات جهان!!

کلا تو کله من از قدیم الایام این درسا نمیرفت که نمیرفت!!

نخونده و مثل همیشه "بوق بوق" رفتم دانشکده...


ادامه این پست را اینجا بخوانید.


+ پست های مشابه: مسابقه خاطره نویسی

91/02/13 | سوری |   

هیزم شکنی مشغول قطع کردن یه شاخه درخت بالای رودخونه بود، تبرش افتاد تو رودخونه. وقتی در حال گریه کردن بود، یه فرشته اومد و ازش پرسید: چرا گریه می کنی؟ هیزم شکن گفت: تبرم توی رودخونه افتاده. فرشته رفت و با یه تبر طلایی برگشت و از هیزم شکن پرسید:"آیا این تبر توست؟"
هیزم شکن جواب داد: "نه"
فرشته دوباره به زیر آب رفت و این بار با یه تبر نقره ای برگشت و پرسید: آیا این تبر توست؟
دوباره، هیزم شکن جواب داد: "نه".
فرشته باز هم به زیر آب رفت و این بار با یه تبر آهنی برگشت و پرسید: آیا این تبر توست؟
جواب داد: آره.
فرشته از صداقت مرد خوشحال شد و هر سه تبر را به اوداد و هیزم شکن خوشحال روانه خونه شد.
روزی دیگر هیزم شکن وقتی داشت با زنش کنار رودخونه راه می رفت زنش افتاد توی همان رودخانه. هیزم شکن داشت گریه می کرد که فرشته باز هم اومد و پرسید که چرا گریه می کنی؟ اوه فرشته، زنم افتاده توی آب. فرشته رفت زیر آب و با جنیفر لوپز برگشت و پرسید: زنت اینه؟ هیزم شکن فریاد زد: آره!
فرشته عصبانی شد. " تو تقلب کردی، این نامردیه "
هیزم شکن جواب داد : اوه، فرشته من منو ببخش. سوء تفاهم شده. می دونی، اگه به جنیفر لوپز "نه" می گفتم تو می رفتی و با کاترین زتاجونز می اومدی.و باز هم اگه به کاترین زتاجونز "نه" میگفتم، تو می رفتی و با زن خودم می اومدی و من هم می گفتم آره. اونوقت تو هر سه تا رو به من می دادی. اما فرشته، من یه آدم فقیرم و توانایی نگهداری سه تا زن رو ندارم، و به همین دلیل بود که این بار گفتم آره!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!

نکته اخلاقی:

هر وقت مردی دروغ میگه به خاطر یه دلیل شرافتمندانه و مفیده!!!!!!!!!!

شما این نکته اخلاقی رو باور می کنین...!؟!

من یکی که تو حکمت خلقت این مردا موندم....


آرشیو همه نوشته
 

وبلاگ گروهی دانشجویان کتابداری و اطلاع رسانی ورودی 84 دانشگاه شهید چمران اهواز
www.v84k.blogfa.com